يكى كندهء زير باره درون * بكند و نهادند زيرش ستون
بد آن منكرى باره مانده بپاى * بدان نيزها برگرفته ز جاى
پس آلوده بر چوب نفط سياه * بدين گونه فرمود بيدار شاه
بيك سو بر از منجنيق و ز تير * رخ سركشان گشته همچون زرير
به زير اندرون آتش و نفط و چوب * ز بر گرزهاى گران كوب كوب
بهر چار سو ساخت آن كارزار * چنانچون بود ساز جنگ حصار
و ز آن جايگه شهريار زمين * بيامد بپيش جهان آفرين
ز لشكر بشد تا بجاى نماز * ابا كرد كردگار جهان گفت راز
ابر خاك چون مار پيچان ز كين * همى خواند بر كردگار آفرين
همى گفت كام و بلندى ز تست * بهر سختيى يارمندى ز تست
اگر داد بينى همى راى من * مگردان ازين جايگه پاى من
نگون كن سر جادوان را ز تخت * مرا دار شادان دل و نيك بخت
چو بر داشت از پيش يزدان سرش * بجوشن بپوشيد روشن برش
كمر بر ميان بست و بر جست زود * بجنگ اندر آيد بكردار دود
بفرمود تا سخت بر هر درى * بجنگ اندر آيد يكى لشكرى
بدان چوب و نفط آتش اندر زدند * ز برشان همى سنگ بر سر زدند
ز بانگ كمانهاى چرخ و ز دود * شده روى خورشيد تابان كبود
ز عرّاده و منجنيق و ز گرد * زمين نيلگون شد هوا لاژورد
خروشيدن پيل و بانگ سران * درخشيدن تيغ و گرز گران
تو گفتى برآويخت باشيد ماه * ز باريدن تير و گرد سياه
ز نفط سيه چوبها بر فروخت * بفرمان يزدان چو هيزم بسوخت
نگون باره گفتى كه برداشت پاى * بكردار كوه اندر آمد ز جاى
و زان باره چندى ز تركان دلير * نگون اندر آمد چو باران به زير
كه آيد بدام اندرون ناگهان * سر آرد بران شور بختى جهان
بپيروزى از لشكر شهريار * بر آمد خروشيدن كارزار
سوى رخنهء دژ نهادند روى * بيامد دمان رستم كينه جوى
خبر شد بنزديك افراسياب * كجا بارهء شارستان شد خراب
پس افراسياب اندر آمد چو گرد * بجهن و بگرسيوز آواز كرد
كه با بارهء دژ شما را چه كار * سپه را ز شمشير بايد حصار
ز بهر برو بوم و پيوند خويش * همان از پى گنج و فرزند خويش
ببنديم دامن يك اندر دگر * نمانيم بر دشمنان بوم و بر
سپاهى ز تركان گروهها گروه * بدان رخنه رفتند بر سان كوه
بكردار شيران برآويختند * خروش از دو رويه برانگيختند
سواران تركان بكردار بيد * شده لرز لرزان و دل نااميد
برستم بفرمود پس شهريار * پياده هر آن كس كه بد نامدار
كه پيش اندر آيد بدان رخنه گاه * هميدون بسى نيزه ور كينه خواه
ابا تركش و تيغ و تير و تبر * سوار ايستاده پس نيزه ور