مرا نوز نازاده از مادرم * همى آتش افروختى بر سرم
هر آن كس كه او بد بدرگاه تو * بنفريد بر جان بىراه تو
كه هرگز بگيتى كس آن بد نكرد * ز شاهان و گردان و مردان مرد
كه بر انجمن مر زنى را كشان * سپارد بزرگى بمردم كشان
زننده همى تازيانه زند * كه تا دخترش بچه را بفگند
خردمند پيران بدانجا رسيد * بديد آنك هرگز نديد و شنيد
چنين بود فرمان يزدان كه من * سر افراز گردم بهر انجمن
گزند و بلاى تو از من بگاشت * كه با من زمانه يكى راز داشت
از ان پس كه گشتم ز مادر جدا * چنانچون بود بچهء بينوا
بپيش شبانان فرستاديم * بپرواز شيران نر داديم
مرا دايه و پيش كاره شبان * نه آرام روز و نه خواب شبان
چنين بود تا روز من بر گذشت * مرا اندر آورد پيران ز دشت
بپيش تو آورد و كردى نگاه * كه هستم سزاوار تخت و كلاه
بسان سياوش سرم را ز تن * ببرّى و تن هم نيابد كفن
زبان مرا پاك يزدان ببست * همان خيره ماندم بجاى نشست
مرا بىدل و بىخرد يافتى * بكردار بد تيز نشتافتى
سياوش نگه كن كه از راستى * چه كرد و چه ديد از بد و كاستى
ز گيتى بيامد ترا برگزيد * چنان كز ره نامداران سزيد
ز بهر تو پرداخت آيين و گاه * بيامد ز گيتى ترا خواند شاه
وفا جست و بگذاشت آن انجمن * بدان تا نخوانيش پيمان شكن
چو ديدى برو گردگاه و را * بزرگى و گردى و راه و را
بجنبيدت آن گوهر بد ز جاى * بيفگندى آن پاك دل را ز پاى
سر تاج دارى چنان ارجمند * بريدى بسان سر گوسفند
ز گاه منوچهر تا اين زمان * نبودى مگر بد تن و بد گمان
ز تور اندر آمد زيان از نخست * كجا با پدر دست بد را بشست
پسر بر پسر بگذرد همچنين * نه راه بزرگى نه آيين دين
زدى گردن نوذر نامدار * پدر شاه و ز تخمهء شهريار
برادرت اغريرث نيكخوى * كجا نيكنامى بدش آرزوى
بكشتى و تا بودهء بد تنى * نه از آدم از تخم آهرمنى
كسى گر بديهات گيرد شمار * فزون آيد از گردش روزگار
نهالى بدوزخ فرستادهاى * نگويى كه از مردمان زادهاى
دگر آنك گفتى كه ديو پليد * دل و راى من سوى او زشتى كشيد
همين گفت ضحاك و هم جمّشيد * چو شدشان دل از نيكويى نااميد
كه ما را دل ابليس بىراه كرد * ز هر نيكويى دست كوتاه كرد
نه برگشت از يشان بد روزگار * ز بد گوهر و گفت آموزگار
كسى كو بتابد سر از راستى * گزيند همى كژّى و كاستى
بجنگ پشن نيز چندان سپاه * كه پيران بكشت اندر آوردگاه