تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 571

مساهمون:

ص٥٧١
زمين گل شد از خون گودرزيان * نجويى جز از رنج و راه زيان
كنون آمدى با هزاران هزار * ز تركان سوار از در كارزار
بآموى لشكر كشيدى بجنگ * وزيشان بپيش من آمد پشنگ
فرستاديش تا ببرّد سرم * ازان پس تو ويران كنى كشورم
جهاندار يزدان مرا يار گشت * سر بخت دشمن نگونسار گشت
مرا گويى اكنون كه از تخت تو * دلافروز و شادانم از بخت تو
نگه كن كه تا چون بود باورم * چو كردارهاى تو ياد آورم
ازين پس مرا جز بشمشير تيز * نباشد سخن با تو تا رستخيز
بكوشم بنيروى گنج و سپاه * بنيك اختر و گردش هور و ماه
همان پيش يزدان بباشم بپاى * نخواهم بگيتى جزو رهنماى
مگر كز بدان پاك گردد جهان * بداد و دهش من ببندم ميان
بد انديش را از ميان بر كنم * سر بد نشان را بىافسر كنم
سخن هرچ گفتم نيارا بگوى * كه در جنگ چندين بهانه مجوى
يكى تاج دادش زبرجد نگار * يكى طوق زرّين و دو گوشوار
همانگه بشد جهن پيش پدر * بگفت آن سخنها همه در بدر
ز پاسخ بر آشفت افراسياب * سوارى ز تركان كجا يافت خواب
ببخشيد گنج درم بر سپاه * همان ترگ و شمشير و تخت و كلاه

[ رزم كىخسرو به افراسياب و گرفته شدن گنگ دژ ]

شب تيره تا برزد از چرخ شيد * بشد كوه چون پشت پيل سپيد
همى لشكر آراست افراسياب * دلش بود پر درد و سر پر شتاب
چو از گنگ برخاست آواى كوس * زمين آهنين شد هوا آبنوس
سر موبدان شاه نيكى گمان * نشست از بر زين سپيده دمان
بيامد بگرديد گرد حصار * نگه كرد تا چون كند كارزار
برستم بفرمود تا همچو كوه * بيارد بيك سوى دريا گروه
دگر سوش گستهم نوذر بپاى * سه ديگر چو گودرز فرخنده راى
بسوى چهارم شه نامدار * ابا كوس و پيلان و چندى سوار
سپه را همه هرچ بايست ساز * بكرد و بيامد بر دژ فراز
بلشكر بفرمود پس شهريار * يكى كنده كردن بگرد حصار
بدان كار هر كس كه دانا بدند * بجنگ دژ اندر توانا بدند
چه از چين و ز روم و ز هندوان * چه رزم آزموده ز هر سو گوان
همه گرد آن شارستان چون نوند * بگشتند و جستند هر گونه بند
دو نيزه به بالا يكى كنده كرد * سپه را بگردش پراگنده كرد
بدان تا شب تيره بىساختن * نيارند تركان يكى تاختن
دو صد ساخت عراده بر هر درى * دو صد منجنيق از پس لشكرى
دو صد چرخ بر هر درى با كمان * ز ديوار دژ چون سر بد گمان
پديد آمدى منجنيق از برش * چو ژاله همى كوفتى بر سرش
پس منجنيق اندرون روميان * ابا چرخها تنگ بسته ميان
دو صد پيل فرمود پس شهريار * كشيدن ز هر سو بگرد حصار