تهمتن بران گشت همداستان * كه فرخنده موبد زد اين داستان
چنين گفت خرّم دل رهنماى * كه خوبى گزين زين سپنجى سراى
بنوش و بناز و بپوش و بخور * ترا بهره اينست زين رهگذر
سوى آز منگر كه او دشمنست * دلش بردهء جان آهرمنست
نگه كن كه در خاك جفت تو كيست * برين خواسته چند خواهى گريست
[ باز رفتن رستم به ايران زمين ]
تهمتن چو بشنيد شرم آمدش * برفتن يكى راى گرم آمدش
نگه كرد ز اسپان بهر سو گله * كه بودند بر دشت تركان يله
غلام و پرستندگان ده هزار * بياورد شايستهء شهريار
همان نافهء مشك و موى سمور * ز در سپيد و ز كيمال بور
برنگ و ببوى و بديبا و زر * شد آراسته پشت پيلان نر
ز گستردنيها و از بيش و كم * ز پوشيدنيها و گنج و درم
ز گنج سليح و ز تاج و ز تخت * بايران كشيدند و بر بست رخت
ز توران سوى زابلستان كشيد * بنزديك فرخنده دستان كشيد
سوى پارس شد طوس و گودرز و گيو * سپاهى چنان نامبردار و نيو
نهادند سر سوى شاه جهان * همه نامداران فرّخ مهان
و زان پس چو بشنيد افراسياب * كه بگذشت رستم بران روى آب
شد از باختر سوى درياى گنگ * دلى پر ز كينه سرى پر ز جنگ
همه بوم زير و زبر كرده ديد * مهان كشته و كهتران برده ديد
نه اسپ و نه گنج و نه تاج و نه تخت * نه شاداب در باغ برگ درخت
جهانى به آتش بر افروخته * همه كاخها كنده و سوخته
ز ديده بباريد خونابه شاه * چنين گفت با مهتران سپاه
كه هر كس كه اين را فرامش كند * همى جان بيدار خامش كند
همه يك بيك دل پر از كين كنيد * سپر بستر و تيغ بالين كنيد
بايران سپه رزم و كين آوريم * بنيزه خور اندر زمين آوريم
بيك رزم اگر باد ايشان بجست * نبايد چنين كردن انديشه پست
بر آراست بر هر سوى تاختن * نديد ايچ هنگام پرداختن
همى سوخت آباد بوم و درخت * به ايرانيان بر شد آن كار سخت
ز باران هوا خشك شد هفت سال * دگرگونه شد بخت و برگشت حال
شد از رنج و سختى جهان پر نياز * بر آمد برين روزگار دراز
[ ديدن گودرز كىخسرو را به خواب ]
چنان ديد گودرز يك شب بخواب * كه ابرى بر آمد ز ايران پر آب
بران ابر باران خجسته سروش * بگودرز گفتى كه بگشاى گوش
چو خواهى كه يا بى ز تنگى رها * و زين نامور ترك نرّ اژدها
بتوران يكى نامدارى نوست * كجا نام آن شاه كىخسروست
ز پشت سياوش يكى شهريار * هنرمند و از گوهر نامدار
ازين تخمه از گوهر كىقباد * ز مادر سوى تور دارد نژاد
چو آيد بايران پى فرّخش * ز چرخ آنچ پرسد دهد پاسخش