تو پدرود باش و مرا ياد دار * روان را ز درد من آزاد دار
چو شويى ز بهر پرستش رخان * به من بر جهان آفرين را بخوان
مگر باشدم دادگر رهنماى * بنزديك آن نامور كدخداى
بفرمان بياراست و آمد برون * پدر دل پر از درد و رخ پر ز خون
پدر پير سر بود و برنا دلير * دهن جنگ را باز كرده چو شير
ندانست كو باز بيند پسر * ز رفتن دلش بود زير و زبر
[ پنهان كردن گيو و آشكار نساختن نياكان خود ]
بسا رنجها كز جهان ديدهاند * ز بهر بزرگى پسنديدهاند
سرانجام بستر جز از خاك نيست * ازو بهره زهرست و ترياك نيست
چو دانى كه ايدر نمانى دراز * بتارك چرا بر نهى تاج آز
همان آز را زير خاك آورى * سرش را سر اندر مغاك آورى
ترا زين جهان شادمانى بس است * كجا رنج تو بهر ديگر كس است
تو رنجى و آسان دگر كس خورد * سوى گور و تابوت تو ننگرد
برو نيز شادى سر آيد همى * سرش زير گرد اندر آيد همى
ز روز گذر كردن انديشه كن * پرستيدن دادگر پيشه كن
بترس از خدا و ميازار كس * ره رستگارى همين است و بس
كنون اى خردمند بيدار دل * مشو در گمان پاى دركش ز گل
ترا كردگارست پروردگار * توى بنده و كردهء كردگار
چو گردن بانديشه زير آورى * ز هستى مكن پرسش و داورى
نشايد خور و خواب با آن نشست * كه خستو نباشد بيزدان كه هست
دلش كور باشد سرش بىخرد * خردمندش از مردُمان نشمرد
ز هستى نشانست بر آب و خاك * ز دانش منش را مكن در مغاك
توانا و دانا و دارنده اوست * خرد را و جان را نگارنده اوست
[ جهان آفريد و مكان و زمان * پى پشّهء خرد و پيل گران ]
چو سالار تركان بدل گفت من * به بيشى بر آرم سر از انجمن
چنان شاهزاده جوان را بكشت * ندانست جز گنج و شمشير پشت
هم از پشت او روشن كردگار * درختى برآورد يازان ببار
كه با او بگفت آنك جز تو كس است * كه اندر جهان كردگار او بس است
خداوند خورشيد و كيوان و ماه * كزويست پيروزى و دستگاه
[ خداوند هستى و هم راستى * نخواهد ز تو كژّى و كاستى ]
جز از راى و فرمان او راه نيست * خور و ماه ازين دانش آگاه نيست
پسر را بفرمود گودرز پير * بتوران شدن كار را ناگزير
بفرمان او گيو بسته ميان * بيامد بكردار شير ژيان
همى تاخت تا مرز توران رسيد * هر آن كس كه در راه تنها بديد
زبان را بتركى بياراستى * ز كىخسرو از وى نشان خواستى
چو گفتى ندارم ز شاه آگهى * تنش را ز جان زود كردى تهى
بخم ّ كمندش بياويختى * سبك از برش خاك بربيختى