تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
ميان را ببندد بكين پدر * كند كشور تور زير و زبر
بدرياى قلزم به جوش آرد آب * نخارد سر از كين افراسياب
همه ساله در جوشن كين بود * شب و روز در جنگ بر زين بود
ز گردان ايران و گردنكشان * نيابد جز از گيو ازو كس نشان
چنين است فرمان گردان سپهر * به دو دارد از داد گسترده مهر
چو از خواب گودرز بيدار شد * نيايش كنان پيش دادار شد
بماليد بر خاك ريش سپيد * ز شاه جهاندار شد پر اميد
چو خورشيد پيدا شد از پشت زاغ * بر آمد بكردار زرّين چراغ
سپهبد نشست از بر تخت عاج * بياراست ايوان بكرسى ساج
پر انديشه مر گيو را پيش خواند * و زان خواب چندى سخنها براند
به دو گفت فرّخ پى و روز تو * همان اختر گيتى افروز تو
تو تا زادى از مادر بآفرين * پر از آفرين شد سراسر زمين
بفرمان يزدان خجسته سروش * مرا روى بنمود در خواب دوش
نشسته بر ابرى پر از باد و نم * بشستى جهان را سراسر ز غم
مرا ديد و گفت اين همه غم چراست * جهانى پر از كين و بىنم چراست
ازيرا كه بىفرّ و برزست شاه * ندارد همى راه شاهان نگاه
چو كىخسرو آيد ز توران زمين * سوى دشمنان افگند رنج و كين
نبيند كس او را ز گردان نيو * مگر نامور پور گودرز گيو
چنين كرد بخشش سپهر بلند * كه از تو گشايد غم و رنج بند
همى نام جستى ميان دو صف * كنون نام جاويدت آمد به كف
كه تا در جهان مردمست و سخن * چنين نام هرگز نگردد كهن
زمين را همان با سپهر بلند * بدست تو خواهد گشادن ز بند
برنجست گنج و بنامست رنج * همانا كه نامت به آيد ز گنج
اگر جاودانه نمانى بجاى * همى نام به زين سپنجى سراى
جهان را يكى شهريار آورى * درخت وفا را ببار آورى
به دو گفت گيو اى پدر بنده‌ام * بكوشم به راى تو تا زنده‌ام
خريدارم اين را گر آيد بجاى * بفرخنده نام و پى رهنماى
بايوان شد و ساز رفتن گرفت * ز خواب پدر مانده اندر شگفت

[ رفتن گيو به توران به جستن كىخسرو ]

چو خورشيد رخشنده آمد پديد * زمين شد بسان گل شنبليد
بيامد كمر بسته گيو دلير * يكى باركش بادپايى به زير
بگودرز گفت اى جهان پهلوان * دلير و سرافراز و روشن روان
كمندى و اسپى مرا يار بس * نشايد كشيدن بدان مرز كس
چو مردم برم خواستار آيدم * ازان پس مگر كارزار آيدم
مرا دشت و كوهست يك چند جاى * مگر پيشم آيد يكى رهنماى
به پيروز بخت جهان پهلوان * نيايم جز از شاد و روشن روان
تو مر بيژن خرد را در كنار * بپرور نگهدارش از روزگار
ندانم كه ديدار باشد جزين * كه داند چنين جز جهان آفرين
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 284 | حكيم أبو القاسم الفردوسي