تگاور ز درد اندر آمد بسر * بيفتاد زو شاه پرخاشخر
همى جست رستم كمرگاه او * كه از رزم كوته كند راه او
نگه كرد هومان بديد از كران * به گردن بر آورد گرز گران
بزد بر سر شانهء پيل تن * به لشكر خروش آمد از انجمن
ز پس كرد رستم همانگه نگاه * بجست از كفش نامبردار شاه
برآشفت گرد افگن تاج بخش * بدنبال هومان برانگيخت رخش
بتازيد چندى و چندى شتافت * زمانه بدش مانده او را نيافت
سپهدار تركان نشد زير دست * يكى بارهء تيزتگ برنشست
چو از جنگ رستم بپيچيد روى * گريزان همى رفت پرخاش جوى
برآمد ز هر سو دم كرّ ناى * همى آسمان اندر آمد ز جاى
بابر اندر آمد خروش سران * گراييدن گرزهاى گران
گوان سر بسر نعره برداشتند * سنانها بابر اندر افراشتند
زمين سربسر كشته و خسته بود * و گر لاله بر زعفران رسته بود
[ سپردند اسپان همى خون بنعل * شده پاى پيل از دل كشته لعل ]
هزيمت گرفتند تركان چو باد * كه رستم ز بازو همى داد داد
سه فرسنگ چون اژدهاى دمان * تهمتن همى شد پس بدگمان
و زان جايگه پيل تن بازگشت * سپه يك سر از جنگ ناساز گشت
ز رستم بپرسيد پر مايه طوس * كه چون يافت شير از يكى گور كوس
به دو گفت رستم كه گرز گران * چو ياد آرد از يال جنگ آوران
دل سنگ و سندان نماند درست * بر و يال كوبنده بايد نخست
عمودى كه كوبنده هومان بود * تو آهن مخوانش كه موم آن بود
بلشكرگهِ خويش گشتند باز * سپه يك سر از خواسته بىنياز
همه دشت پر آهن و سيم و زر * سنان و ستام و كلاه و كمر
[ فرستادن افراسياب خسرو را به ختن ]
چو خورشيد برزد سر از كوهسار * بگسترد ياقوت بر جويبار
[ تهمتن همه خواسته گرد كرد * ببخشيد يك سر بمردان مرد ]
خروش آمد و نالهء كرّ ناى * تهمتن برانگيخت لشكر ز جاى
نهادند سر سوى افراسياب * همه رخ ز كين سياوش پر آب
[ پس آگاهى آمد بپرخاشجوى * كه رستم بتوران در آورد روى ]
[ بپيران چنين گفت كايرانيان * بدى را ببستند يك سر ميان ]
[ كنون بوم و بر جمله ويران شود * بكام دليران ايران شود ]
[ كسى نزد رستم برد آگهى * ازين كودك شوم بىفرّهى ]
[ هم آنگه برندش بايران سپاه * يكى ناسزا بر نهندش كلاه ]
[ نوندى برافگن هم اندر زمان * بر شوم پى زادهء بد گمان ]
[ كه با مادر آن هر دو تن را بهم * بيارد بگويد سخن بيش و كم ]
[ نوندى بيامد ببردندشان * شدند آن دو بيچاره چون بيهشان ]
[ بنزديك افراسياب آمدند * پر از درد و تيمار و تاب آمدند ]