پس آن ترك خيره زبان برگشاد * به پيش زواره همى كرد ياد
كه نخچيرگاه سياوش بد اين * برين بود مهرش بتوران زمين
بدين جايگه شاد و خرّم بدى * جز ايدر همه جاى با غم بدى
زواره چو بشنيد زو اين سخن * برو تازه شد روزگار كهن
چو گفتار آن تركش آمد به گوش * ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش
يكى باز بودش بچنگ اندرون * رها كرد و مژگان شدش جوى خون
رسيدند ياران لشكر بدوى * غمى يافتندش پر از آب روى
گرفتند نفرين بران رهنماى * بزخمش فگندند هر يك ز پاى
زواره يكى سخت سوگند خورد * فرو ريخت از ديدگان آب زرد
كزين پس نه نخچير جويم نه خواب * نپردازم از كين افراسياب
نمانم كه رستم بر آسايد ايچ * همى كينه را كرد بايد بسيچ
همانگه چو نزد تهمتن رسيد * خروشيد چون روى او را بديد
به دو گفت كايدر بكين آمديم * و گر لب پر از آفرين آمديم
چو يزدان نيكى دهش زور داد * از اختر ترا گردش هور داد
چرا بايد اين كشور آباد ماند * يكى را برين بوم و بر شاد ماند
فرامش مكن كين آن شهريار * كه چون او نبيند دگر روزگار
[ ويران كردن رستم توران زمين را ]
بر انگيخت آن پيل تن را ز جاى * تهمتن هم آن كرد كو ديد راى
همان غارت و كشتن اندر گرفت * همه بوم و بر دست بر سر گرفت
ز توران زمين تا بسقلاب و روم * نماندند يك مرز آباد بوم
همى سر بريدند برنا و پير * زن و كودك خرد كردند اسير
برين گونه فرسنگ بيش از هزار * برآمد ز كشور سراسر دمار
هر آن كس كه بد مهترى با گهر * همه پيش رفتند بر خاك سر
كه بيزار گشتيم ز افراسياب * نخواهيم ديدار او را بخواب
ازان خون كه او ريخت بر بىگناه * كسى را نبود اندر آن روى راه
كنون انجمن گر پراگندهايم * همه پيش تو چاكر و بندهايم
چو چيره شدى بىگنه خون مريز * مكن جنگ گردون گردنده تيز
ندانيم ما كان جفاگر كجاست * بابرست گر در دم اژدهاست
چو بشنيد گفتار آن انجمن * بپيچيد بينا دل پيل تن
سوى مرز قچغارباشى براند * سران سپه را سراسر بخواند
شدند انجمن پيش او بخردان * بزرگان و كار آزموده ردان
كه كاوس بىدست و بىفرّ و پاى * نشستست بر تخت بىرهنماى
گر افراسياب از رهى بىدرنگ * يكى لشكر آرد بايران بجنگ
بيابد بران پير كاوس دست * شود كام و آرام ما جمله پست
يكايك همه فام كين توختيم * همه شهر آباد او سوختيم
كجا ساليان اندر آمد بشش * كه نگذشت بر ما يكى روز خوش
كنون نزد آن پير خسرو شويم * چو رزم اندر آيد همه نو شويم
چو دل بر نهى بر سراى كهن * كند ناز و ز تو بپوشد سخن