بدان تا نداند كسى راز او * همان نشنود نام و آواز او
يكى را همى برد با خويشتن * و را رهنمون بود زان انجمن
همى رفت بيدار با او به راه * برو راز نگشاد تا چند گاه
به دو گفت روزى كه اندر جهان * سخن پرسم از تو يكى در نهان
گر ايدونك يابم ز تو راستى * بشويى بدانش دل از كاستى
ببخشم ترا هرچ خواهى ز من * ندارم دريغ از تو پر مايه تن
چنين داد پاسخ كه دانش بسست * و ليكن پراگنده با هر كسست
اگر زانك پر سيم هست آگهى * ز پاسخ زبان را نيابى تهى
به دو گفت كىخسرو اكنون كجاست * ببايد به من بر گشادنت راست
چنين داد پاسخ كه نشنيدهام * چنين نام هرگز نپرسيدهام
چو پاسخ چنين يافت از رهنمون * بزد تيغ و انداختش سرنگون
[ يافتن گيو كىخسرو را ]
بتوران همى رفت چون بيهشان * مگر يابد از شاه جايى نشان
چنين تا بر آمد برين هفت سال * ميان سوده از تيغ و بند دوال
خورش گور و پوشش هم از چرم گور * گيا خوردن باره و آب شور
همى گشت گرد بيابان و كوه * برنج و به سختى و دور از گروه
چنان بد كه روزى پر انديشه بود * بپيشش يكى بارور بيشه بود
بدان مرغزار اندر آمد دژم * جهان خرّم و مرد را دل بغم
زمين سبز و چشمه پر از آب ديد * همى جاى آرامش و خواب ديد
فرود آمد و اسپ را برگذاشت * بخفت و همى بر دل انديشه داشت
همى گفت مانا كه ديو پليد * بر پهلوان بد كه آن خواب ديد
ز كىخسرو ايدر نبينم نشان * چه دارم همى خويشتن را كشان
كنون گر برزم اند ياران من * ببزم اندرون غمگساران من
يكى نامجوى و يكى شادروز * مرا بخت بر گنبد افشاند گوز
همى برفشانم بخيره روان * خميدست پشتم چو خم ّ كمان
همانا كه خسرو ز مادر نزاد * و گر زاد دادش زمانه بباد
ز جستن مرا رنج و سختيست بهر * انوشه كسى كو بميرد بزهر
سرش پر ز غم گرد آن مرغزار * همى گشت شه را كنان خواستار
يكى چشمهء ديد تابان ز دور * يكى سرو بالا دل آرام پور
يكى جام پر مى گرفته بچنگ * بسر بر زده دستهء بوى و رنگ
ز بالاى او فرّهء ايزدى * پديد آمد و رايت بخردى
تو گفتى منوچهر بر تخت عاج * نشستست بر سر ز پيروزه تاج
همى بوى مهر آمد از روى او * همى زيب تاج آمد از موى او
بدل گفت گيو اين بجز شاه نيست * چنين چهره جز در خور گاه نيست
پياده به دو تيز بنهاد روى * چو تنگ اندر آمد گو شاه جوى
گره سست شد بر در رنج او * پديد آمد آن نامور گنج او
چو كىخسرو از چشمه او را بديد * بخنديد و شادان دلش بر دميد
بدل گفت كاين گرد جز گيو نيست * بدين مرز خود زين نشان نيو نيست