تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
[ و ز آن جايگه شاه توران زمين * بياورد لشكر بدرياى چين ]

[ پادشاهى رستم در توران زمين هفت سال بود ]

تهمتن نشست از بر تخت اوى * به خاك اندر آمد سر بخت اوى
يكى داستانى بگفت از نخست * كه پر مايه آن كس كه دشمن نجست
چو بد خواه پيش آيدت كشته به * گر آواره از پيش برگشته به
از ايوان همه گنج او باز جست * بگفتند با او يكايك درست
غلامان و اسپ و پرستندگان * همان مايه‌ور خوب رخ بندگان
در گنج دينار و پر مايه تاج * همان گوهر و ديبه و تخت عاج
يكايك ز هر سو بجنگ آمدش * بسى گوهر از گنج گنگ آمدش
سپه سر بسر زان توانگر شدند * ابا ياره و تخت و افسر شدند
يكى طوس را داد زان تخت عاج * همان ياره و طوق و منشور چاچ
ورا گفت هر كس كه تاب آورد * و گر نام افراسياب آورد
همانگه سرش را ز تن دور كن * ازو كرگسان را يكى سور كن
كسى كو خرد جويد و ايمنى * نيازد سوى كيش آهرمنى
چو فرزند بايد كه دارى بناز * ز رنج ايمن از خواسته بىنياز
تو درويش را رنج منماى هيچ * همى داد و بر داد دادن بسيچ
كه گيتى سپنجست و جاويد نيست * فرى برتر از فرّ جمشيد نيست
سپهر بلندش به پا آوريد * جهان را جزو كدخدا آوريد
يكى تاج پر گوهر شاهوار * دو تا ياره و طوق با گوشوار
سپيجاب و سغدش بگودرز داد * بسى پند و منشور آن مرز داد
ستودش فراوان و كرد آفرين * كه چون تو كسى نيست ز ايران زمين
بزرگى و فرّ و بلندى و داد * همان بزم و رزم از تو داريم ياد
ترا با هنر گوهرست و خرد * روانت همى از تو رامش برد
روا باشد ار پند من بشنوى * كه آموزگار بزرگان توى
سپيجاب تا آب گلزرّيون * ز فرمان تو كس نيايد برون
فريبرز كاوس را تاج زر * فرستاد و دينار و تخت و كمر
به دو گفت سالار و مهتر توى * سياوش رد را برادر توى
ميان را بكين برادر ببند * ز فتراك مگشاى بند كمند
[ بچين و ختن اندر آور سپاه * بهر جاى از دشمنان كينه خواه ]
مياساى از كين ِ افراسياب * ز تن دور كن خورد و آرام و خواب
بماچين و چين آمد اين آگهى * كه بنشست رستم بشاهنشهى
همه هديها ساختند و نثار * ز دينار و ز گوهر شاهوار
تهمتن بجان داد ز نهارشان * بديد آن روانهاى بيدارشان
و زان پس بنخچير با يوز و باز * بر آمد برين روزگارى دراز

[ رفتن زواره به لشگرگاه سياوش ]

چنان بد كه روزى زواره برفت * به نخچير گوران خراميد تفت
يكى ترك تا باشدش رهنماى * به پيش اندر افگند و آمد بجاى
يكى بيشه ديد اندران پهن دشت * كه گفتى برو بر نشايد گذشت
ز بس بوى و بس رنگ و آب روان * همى نو شد از باد گفتى روان