به ايوان خراميد و بنشست شاد * كلاه كيانى بسر بر نهاد
مى آورد و رامشگران را بخواند * همه كامها با سياوش براند
سه روز اندر آن سور مى در كشيد * نبد بر در گنج بند و كليد
[ بخشش جان سودابه خواستن سياوش از پدر ]
چهارم بتخت كيى بر نشست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست
بر آشفت و سودابه را پيش خواند * گذشته سخنها برو بر براند
كه بىشرمى و بد بسى كردهء * فراوان دل من بيازردهء
يكى بد نمودى بفرجام كار * كه بر جان فرزند من زينهار
بخوردى و در آتش انداختى * برين گونه بر جادويى ساختى
نيايد ترا پوزش اكنون به كار * بپرداز جاى و بر آراى كار
نشايد كه باشى تو اندر زمين * جز آويختن نيست پاداش اين
به دو گفت سودابه كاى شهريار * تو آتش بدين تارك من ببار
مرا گر همى سر ببايد بريد * مكافات اين بد كه بر من رسيد
بفرماى و من دل نهادم برين * نبود آتش تيز با او بكين
سياوش سخن راست گويد همى * دل شاه از غم بشويد همى
همه جادوى زال كرد اندرين * نخواهم كه دارى دل از من بكين
به دو گفت نيرنگ دارى هنوز * نگردد همى پشت شوخيت كوز
به ايرانيان گفت شاه جهان * كزين بد كه اين ساخت اندر نهان
چه سازم چه باشد مكافات اين * همه شاه را خواندند آفرين
كه پاداش اين آنكه بىجان شود * ز بد كردن خويش پيچان شود
بدژخيم فرمود كين را بكوى * ز دار اندر آويز و برتاب روى
چو سودابه را روى برگاشتند * شبستان همه بانگ برداشتند
دل شاه كاوس پر درد شد * نهان داشت رنگ رخش زرد شد
سياوش چنين گفت با شهريار * كه دل را بدين كار رنجه مدار
به من بخش سودابه را زين گناه * پذيرد مگر پند و آيد به راه
همى گفت با دل كه بر دست شاه * گر ايدونكه سودابه گردد تباه
بفرجام كار او پشيمان شود * ز من بيند او غم چو پيچان شود
بهانه همى جست زان كار شاه * بدان تا ببخشد گذشته گناه
سياوش را گفت بخشيدمش * ازان پس كه خون ريختن ديدمش
سياوش ببوسيد تخت پدر * و زان تخت برخاست و آمد بدر
شبستان همه پيش سودابه باز * دويدند و بردند او را نماز
برين گونه بگذشت يك روزگار * برو گرمتر شد دل شهريار
چنان شد دلش باز از مهر اوى * كه ديده نه برداشت از چهر اوى
دگر باره با شهريار جهان * همى جادوى ساخت اندر نهان
بدان تا شود با سياوش بد * بدانسان كه از گوهر او سزد
ز گفتار او شاه شد در گمان * نكرد ايچ بر كس پديد از مهان
[ بجايى كه كارى چنين اوفتاد * خرد بايد و دانش و دين و داد ]
[ چنانچون بود مردم ترسكار * بر آيد بكام دل مرد كار ]