سپه را سوى زابلستان كشيد * ابا پيل تن سوى دستان كشيد
همى بود يك چند با رود و مى * بنزديك دستان فرخنده پى
گهى با تهمتن بدى مى بدست * گهى با زواره گزيدى نشست
گهى شاد بر تخت دستان بدى * گهى در شكار و شبستان بدى
چو يك ماه بگذشت لشكر براند * گو پيل تن رفت و دستان بماند
سپاهى برفتند با پهلوان * ز زابل هم از كابل و هندوان
ز هر سو كه بد نامور لشكرى * بخواند و بيامد به شهر هرى
از يشان فراوان پياده ببرد * بنه زنگهء شاوران را سپرد
سوى طالقان آمد و مرو رود * سپهرش همى داد گفتى درود
از آن پس بيامد بنزديك بلخ * نيازرد كس را بگفتار تلخ
و زان روى گرسيوز و بارمان * كشيدند لشكر چو باد دمان
سپهرم بد و بارمان پيش رو * خبر شد بديشان ز سالار نو
[ كه آمد سپاهى و شاهى جوان * از ايران گو پيل تن پهلوان ]
هيونى بنزديك افراسياب * برافگند برسان كشتى بر آب
كه آمد ز ايران سپاهى گران * سپهبد سياوش و با او سران
سپه كش چو رستم گو پيل تن * بيك دست خنجر بديگر كفن
تو لشكر بياراى و چندين مپاى * كه از باد كشتى بجنبد ز جاى
برانگيخت برسان آتش هيون * كزين سان سخن راند با رهنمون
سياوش زين سو بپاسخ نماند * سوى بلخ چون باد لشكر براند
چو تنگ اندر آمد ز ايران سپاه * نشايست كردن بپاسخ نگاه
نگه كرد گرسيوز جنگ جوى * جز از جنگ جستن نديد ايچ روى
چو ز ايران سپاه اندر آمد بتنگ * بدروازهء بلخ بر خاست جنگ
دو جنگ گران كرده شد در سه روز * بيامد سياوش لشكر فروز
پياده فرستاد بر هر درى * ببلخ اندر آمد گران لشكرى
گريزان سپهرم بدان روى آب * بشد با سپه نزد افراسياب
[ نامهء سياوش به كاوس ]
سياوش در بلخ شد با سپاه * يكى نامه فرمود نزديك شاه
نوشتن بمشك و گلاب و عبير * چنانچون سزاوار بد بر حرير
نخست آفرين كرد بر كردگار * كزو گشت پيروز و به روزگار
خداوند خورشيد و گردنده ماه * فرازندهء تاج و تخت و كلاه
كسى را كه خواهد بر آرد بلند * يكى را كند سوگوار و نژند
چرا نه بفرمانش اندر نه چون * خرد كرد بايد بدين رهنمون
ازان دادگر كو جهان آفريد * ابا آشكارا نهان آفريد
همى آفرين باد بر شهريار * همه نيكوى باد فرجام كار
ببلخ آمدم شاد و پيروز بخت * بفرّ جهاندار با تاج و تخت
سه روز اندرين جنگ شد روزگار * چهارم ببخشود پروردگار
سپهرم بترمذ شد و بارمان * بكردار ناوك بجست از كمان
كنون تا بجيحون سپاه منست * جهان زير فرّ كلاه منست