ز سودابه و رزم هاماوران * سخن گفت هر گونه با مهتران
بدان تا شوند آگه از كار اوى * بدانش بدانند كردار اوى
و زان كودكان نيز بسيار گفت * همى داشت پوشيده اندر نهفت
همه زيج و صرلاب برداشتند * بر آن كار يك هفته بگذاشتند
سرانجام گفتند كين كى بود * به جامى كه زهر افگنى مى بود
دو كودك ز پشت كسى ديگرند * نه از پشت شاه و نه زين مادرند
گر از گوهر شهرياران بدى * ازين زيجها جستن آسان بدى
نه پيداست رازش درين آسمان * نه اندر زمين اين شگفتى بدان
نشان بد انديش ناپاك زن * بگفتند با شاه در انجمن
نهان داشت كاوس و با كس نگفت * همى داشت پوشيده اندر نهفت
برين كار بگذشت يك هفته نيز * ز جادو جهان را بر آمد قفيز
بناليد سودابه و داد خواست * ز شاه جهاندار فرياد خواست
همى گفت همداستانم ز شاه * به زخم و بافگندن از تخت و گاه
ز فرزند كشته بپيچد دلم * زمان تا زمان سر ز تن بگسلم
به دو گفت اى زن تو آرام گير * چه گويى سخنهاى نادلپذير
همه روزبانان درگاه شاه * بفرمود تا بر گرفتند راه
همه شهر و برزن بپاى آورند * زن بد كنش را بجاى آورند
به نزديكى اندر نشان يافتند * جهان ديدگان نيز بشتافتند
كشيدند بدبخت زن را ز راه * بخوارى ببردند نزديك شاه
به خوبى بپرسيد و كردش اميد * بسى روز را داد نيزش نويد
و زان پس بخوارى و زخم و ببند * بپردخت از او شهريار بلند
نبد هيچ خستو بدان داستان * نبد شاه پر مايه همداستان
بفرمود كز پيش بيرون برند * بسى چاره جويند و افسون برند
چو خستو نيايد ميانش به ار * ببرّيد و اين دانم آيين و فرّ
ببردند زن را ز درگاه شاه * ز شمشير گفتند و ز دار و چاه
چنين گفت جادو كه من بىگناه * چه گويم بدين نامور پيشگاه
بگفتند با شاه كين زن چه گفت * جهان آفرين داند اندر نهفت
بسودابه فرمود تا رفت پيش * ستاره شمر گفت گفتار خويش
كه اين هر دو كودك ز جادو زنند * پديدند كز پشت اهريمنند
چنين پاسخ آورد سودابه باز * كه نزديك ايشان جز اينست راز
فزونستشان زين سخن در نهفت * ز بهر سياوش نيارند گفت
ز بيم سپهبد گو پيل تن * بلرزد همى شير در انجمن
كجا زور دارد به هشتاد پيل * ببندد چو خواهد ره آب نيل
همان لشكر نامور صد هزار * گريزند ازو در صف كارزار
مرا نيز پاياب او چون بود * مگر ديده همواره پر خون بود
جزان كو بفرمايد اخترشناس * چه گويد سخن و ز كه دارد سپاس
ترا گر غم خرد فرزند نيست * مرا هم فزون از تو پيوند نيست