بيآمد دو صد مرد آتش فروز * دميدند گفتى شب آمد بروز
نخستين دميدن سيه شد ز دود * زبانه بر آمد پس از دود زود
زمين گشت روشنتر از آسمان * جهانى خروشان و آتش دمان
سراسر همه دشت بريان شدند * بران چهر خندانش گريان شدند
سياوش بيامد بپيش پدر * يكى خود زرّين نهاده بسر
هشيوار و با جامهاى سپيد * لبى پر ز خنده دلى پر اميد
يكى تازيى بر نشسته سياه * همى خاك نعلش بر آمد به ماه
پراگنده كافور بر خويشتن * چنانچون بود رسم و ساز كفن
بدانگه كه شد پيش كاوس باز * فرود آمد از باره بردش نماز
رخ شاه كاوس پر شرم ديد * سخن گفتنش با پسر نرم ديد
سياوش به دو گفت انده مدار * كزين سان بود گردش روزگار
سر پر ز شرم و بهايى مراست * اگر بىگناهم رهايى مراست
ور ايدونك زين كار هستم گناه * جهان آفرينم ندارد نگاه
بنيروى يزدان نيكى دهش * كزين كوه آتش نيابم تپش
خروشى بر آمد ز دشت و ز شهر * غم آمد جهان را از ان كار بهر
چو از دشت سودابه آوا شنيد * بر آمد بايوان و آتش بديد
همى خواست كو را بد آيد به روى * همى بود جوشان پر از گفت و گوى
جهانى نهاده بكاوس چشم * زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم
سياوش سيه را بتندى بتاخت * نشد تنگ دل جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همى بركشيد * كسى خود و اسپ سياوش نديد
يكى دشت با ديدگان پر ز خون * كه تا او كى آيد ز آتش برون
چو او را بديدند برخاست غو * كه آمد ز آتش برون شاه نو
اگر آب بودى مگر تر شدى * ز ترّى همه جامه بىبر شدى
چنان آمد اسپ و قباى سوار * كه گفتى سمن داشت اندر كنار
چو بخشايش پاك يزدان بود * دم آتش و آب يكسان بود
چو از كوه آتش بهامون گذشت * خروشيدن آمد ز شهر و ز دشت
سواران لشكر برانگيختند * همه دشت پيشش درم ريختند
يكى شادمانى بد اندر جهان * ميان كهان و ميان مهان
همى داد مژده يكى را دگر * كه بخشود بر بىگنه دادگر
همى كند سودابه از خشم موى * همى ريخت آب و همى خست روى
چو پيش پدر شد سياوش پاك * نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك
فرود آمد از اسپ كاوس شاه * پياده سپهبد پياده سپاه
سياوش را تنگ در بر گرفت * ز كردار بد پوزش اندر گرفت
سياوش به پيش جهاندار پاك * بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از تفّ آن كوه آتش برست * همه كامهء دشمنان گشت پست
به دو گفت شاه اى دلير جوان * كه پاكيزه تخمى و روشن روان
چنانى كه از مادر پارسا * بزايد شود در جهان پادشا