تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
سخن گر گرفتى چنين سرسرى * بدان گيتى افگندم اين داورى
ز ديده فزون زان بباريد آب * كه بردارد از رود نيل آفتاب
سپهبد ز گفتار او شد دژم * همى زار بگريست با او بهم
گسى كرد سودابه را خسته دل * بران كار بنهاد پيوسته دل
چنين گفت كاندر نهان اين سخن * پژوهيم تا خود چه آيد ببن
ز پهلو همه موبدان را بخواند * ز سودابه چندى سخنها براند
چنين گفت موبد بشاه جهان * كه درد سپهبد نماند نهان
چو خواهى كه پيدا كنى گفت و گوى * ببايد زدن سنگ را بر سبوى
كه هر چند فرزند هست ارجمند * دل شاه از انديشه يابد گزند
وزين دختر شاه هاماوران * پر انديشه گشتى بديگر كران
ز هر در سخن چون بدين گونه گشت * بر آتش يكى را ببايد گذشت
چنين است سوگند چرخ بلند * كه بر بىگناهان نيايد گزند
جهاندار سودابه را پيش خواند * همى با سياوش به گفتن نشاند
سرانجام گفت ايمن از هردوان * نگردد مرا دل نه روشن روان
مگر كاتش تيز پيدا كند * گنه كرده را زود رسوا كند
چنين پاسخ آورد سودابه پيش * كه من راست گويم بگفتار خويش
فگنده دو كودك نمودم بشاه * ازين بيشتر كس نبيند گناه
سياوش را كرد بايد درست * كه اين بد بكرد و تباهى بجست
بپور جوان گفت شاه زمين * كه رايت چه بيند كنون اندرين
سياوش چنين گفت كاى شهريار * كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار
اگر كوه آتش بود بسپرم * ازين تنگ خوارست اگر بگذرم

[ گذشتن سياوش بر آتش ]

پر انديشه شد جان كاوس كى * ز فرزند و سودابهء نيك پى
كزين دو يكى گر شود نابكار * ازان پس كه خواند مرا شهريار
چو فرزند و زن باشدم خون و مغز * كرا بيش بيرون شود كار نغز
همان به كزين زشت كردار دل * بشويم كنم چارهء دلگسل
چه گفت آن سپهدار نيكو سخن * كه با بد دلى شهريارى مكن
بدستور فرمود تا ساروان * هيون آرد از دشت صد كاروان
هيونان بهيزم كشيدن شدند * همه شهر ايران بديدن شدند
به صد كاروان اشتر سرخ موى * همى هيزم آورد پر خاشجوى
نهادند هيزم دو كوه بلند * شمارش گذر كرد بر چون و چند
ز دور از دو فرسنگ هر كش بديد * چنين جست و جوى بلا را كليد
همى خواست ديدن در راستى * ز كار زن آيد همه كاستى
چو اين داستان سربسر بشنوى * به آيد ترا گر بدين بگروى
نهادند بر دشت هيزم دو كوه * جهانى نظاره شده هم گروه
گذر بود چندان كه گويى سوار * ميانه برفتى بتنگى چهار
بدانگاه سوگند پر مايه شاه * چنين بود آيين و اين بود راه
و زان پس بموبد بفرمود شاه * كه بر چوب ريزند نفط سياه