و ديگر بدانگه كه در بند بود * بر او نه خويش و نه پيوند بود
پرستار سودابه بد روز و شب * كه پيچيد ازان درد و نگشاد لب
سه ديگر كه يك دل پر از مهر داشت * ببايست زو هر بد اندر گذاشت
چهارم كزو كودكان داشت خرد * غم خرد را خوار نتوان شمرد
سياوش ازان كار بد بىگناه * خردمندى وى بدانست شاه
به دو گفت ازين خود مينديش هيچ * هشيوارى و راى و دانش بسيچ
مكن ياد ازين هيچ و با كس مگوى * نبايد كه گيرد سخن رنگ و بوى
[ چاره ساختن سودابه و زن جادو ]
چو دانست سودابه كو گشت خوار * همان سرد شد بر دل شهريار
يكى چاره جست اندر آن كار زشت * ز كينه درختى بنوّى بكشت
زنى بود با او سپرده درون * پر از جادوى بود و رنگ و فسون
گران بود و اندر شكم بچّه داشت * همى از گرانى به سختى گذاشت
به دو راز بگشاد و زو چاره جست * كز آغاز پيمانت خواهم نخست
چو پيمان ستد چيز بسيار داد * سخن گفت ازين در مكن هيچ ياد
يكى داروى ساز كين بفگنى * تهى مانى و راز من نشكنى
مگر كين همه بند و چندين دروغ * بدين بچّگان تو باشد فروغ
بكاوس گويم كه اين از منند * چنين كشته بر دست اهريمنند
مگر كين شود بر سياوش درست * كنون چارهء اين ببايدت جست
گرين نشنوى آب من نزد شاه * شود تيره و دور مانم ز گاه
به دو گفت زن من ترا بندهام * بفرمان و رايت سر افگندهام
چو شب تيره شد داروى خورد زن * كه بفتاد زو بچّهء اهرمن
دو بچّه چنانچون بود ديو زاد * چه گونه بود بچّه جادو نژاد
نهان كرد زن را و او خود بخفت * فغانش بر آمد ز كاخ نهفت
در ايوان پرستار چندانك بود * بنزديك سودابه رفتند زود
يكى طشت زرّين بياريد پيش * بگفت آن سخن با پرستار خويش
نهاد اندران بچّهء اهرمن * خروشيد و بفگند بر جامه تن
دو كودك بديدند مرده بطشت * از ايوان بكيوان فغان برگذشت
چو بشنيد كاوس از ايوان خروش * بلرزيد در خواب و بگشاد گوش
بپرسيد و گفتند با شهريار * كه چون گشت بر ماه رخ روزگار
غمى گشت آن شب نزد هيچ دم * بشبگير برخاست و آمد دژم
برانگونه سودابه را خفته ديد * سراسر شبستان بر آشفته ديد
دو كودك بران گونه بر طشت زر * فگنده بخوارى و خسته جگر
بباريد سودابه از ديده آب * به دو گفت روشن ببين آفتاب
همى گفت بنگر چه كرد از بدى * بگفتار او خيره ايمن شدى
دل شاه كاوس شد بدگمان * برفت و در انديشه شد يك زمان
همى گفت كاين را چه درمان كنم * نشايد كه اين بر دل آسان كنم
[ پرسيدن كاوس كار بچگان را ]
ازان پس نگه كرد كاوس شاه * كسى را كه كردى به اختر نگاه
بجست و ز ايشان بر خويش خواند * بپرسيد و بر تخت زرّين نشاند