خروشيد سودابه در پيش اوى * همى ريخت آب و همى كند موى
چنين گفت كامد سياوش بتخت * بر آراست چنگ و برآويخت سخت
كه جز تو نخواهم كسى را ز بن * جز اينت همى راند بايد سخن
[ كه از تست جان و دلم پر ز مهر * چه پرهيزى از من تو اى خوب چهر ]
بينداخت افسر ز مشكين سرم * چنين چاك شد جامه اندر برم
پر انديشه شد زان سخن شهريار * سخن كرد هر گونه را خواستار
بدل گفت ار اين راست گويد همى * وزين گونه زشتى نجويد همى
سياوش را سر ببايد بريد * بدينسان بود بند بد را كليد
خردمند مردم چه گويد كنون * خوى شرم ازين داستان گشت خون
كسى را كه اندر شبستان بدند * هشيوار و مهتر پرستان بدند
گسى كرد و بر گاه تنها بماند * سياوش و سودابه را پيش خواند
به هوش و خرد با سياوش گفت * كه اين راز بر من نشايد نهفت
نكردى تو اين بد كه من كردهام * ز گفتار بيهوده آزردهام
چرا خواندم در شبستان ترا * كنون غم مرا بود و دستان ترا
كنون راستى جوى و با من بگوى * سخن بر چه سانست بنماى روى
سياوش گفت آن كجا رفته بود * و زان در كه سودابه آشفته بود
چنين گفت سودابه كين نيست راست * كه او از بتان جز تن من نخواست
بگفتم همه هرچ شاه جهان * به دو داد خواست آشكار و نهان
ز فرزند و ز تاج و ز خواسته * ز دينار و ز گنج آراسته
بگفتم كه چندين برين بر نهم * همه نيكويها به دختر دهم
مرا گفت با خواسته كار نيست * به دختر مرا راه ديدار نيست
ترا بايدم زين ميان گفت بس * نه گنجم بكارست بىتو نه كس
مرا خواست كارد بكارى بچنگ * دو دست اندر آويخت چون سنگ تنگ
نكردمش فرمان همى موى من * بكند و خراشيده شد روى من
يكى كودكى دارم اندر نهان * ز پشت تو اى شهريار جهان
ز بس رنج كشتنش نزديك بود * جهان پيش من تنگ و تاريك بود
چنين گفت با خويشتن شهريار * كه گفتار هر دو نيايد به كار
برين كار بر نيست جاى شتاب * كه تنگى دل آرد خرد را بخواب
نگه كرد بايد بدين در نخست * گواهى دهد دل چو گردد درست
ببينم كزين دو گنهكار كيست * بباد افره بد سزاوار كيست
بدان باز جستن همى چاره جست * ببوييد دست سياوش نخست
بر و بازو و سر و بالاى او * سراسر ببوييد هر جاى او
ز سودابه بوى مى و مشك ناب * همى يافت كاوس بوى گلاب
نديد از سياوش بدان گونه بوى * نشان بسودن نبود اندروى
غمى گشت و سودابه را خوار كرد * دل خويشتن را پر آزار كرد
بدل گفت كاين را بشمشير تيز * ببايد كنون كردنش ريز ريز
ز هاماوران زان پس انديشه كرد * كه آشوب خيزد پر آواز و درد