كه آمد نگه كرد ايوان همه * بتان سيه چشم كردم رمه
چنان بود ايوان ز بس خوب چهر * كه گفتى همى بارد از ماه مهر
جز از دختر من پسندش نبود * ز خوبان كسى ارجمندش نبود
چنان شاد شد زان سخن شهريار * كه ماه آمدش گفتى اندر كنار
در گنج بگشاد و چندان گهر * ز ديباى زربفت و زرّين كمر
همان ياره و تاج و انگشترى * همان طوق و هم تخت كنداورى
ز هر چيز گنجى بد آراسته * جهانى سراسر پر از خواسته
نگه كرد سودابه خيره بماند * به انديشه افسون فراوان بخواند
كه گر او نيايد بفرمان من * روا دارم ار بگسلد جان من
بد و نيك و هر چاره كاندر جهان * كنند آشكارا و اندر نهان
بسازم گر او سر بپيچد ز من * كنم زو فغان بر سر انجمن
[ رفتن سياوش سديگر بار در شبستان ]
نشست از بر تخت با گوشوار * بسر بر نهاد افسرى پر نگار
سياوخش را در بر خويش خواند * ز هر گونه با او سخنها براند
به دو گفت گنجى بياراست شاه * كزان سان نديدست كس تاج و گاه
ز هر چيز چندان كه اندازه نيست * اگر بر نهى پيل بايد دويست
به تو داد خواهد همى دخترم * نگه كن به روى و سر و افسرم
بهانه چه دارى تو از مهر من * بپيچى ز بالا و از چهر من
كه تا من ترا ديدهام بردهام * خروشان و جوشان و آزردهام
همى روز روشن نبينم ز درد * بر آنم كه خورشيد شد لاجورد
[ كنون هفت سالست تا مهر من * همى خون چكاند بدين چهر من ]
يكى شاد كن در نهانى مرا * ببخشاى روز جوانى مرا
فزون زان كه دادت جهاندار شاه * بيارايمت ياره و تاج و گاه
و گر سر بپيچى ز فرمان من * نيايد دلت سوى پيمان من
كنم بر تو بر پادشاهى تباه * شود تيره بر روى تو چشم شاه
سياوش به دو گفت هرگز مباد * كه از بهر دل سر دهم من بباد
چنين با پدر بىوفايى كنم * ز مردى و دانش جدايى كنم
تو بانوى شاهى و خورشيد گاه * سزد كز تو نايد بدينسان گناه
و زان تخت برخاست با خشم و جنگ * به دو اندر آويخت سودابه چنگ
به دو گفت من راز دل پيش تو * بگفتم نهان از بد انديش تو
مرا خيره خواهى كه رسوا كنى * بپيش خردمند رعنا كنى
[ فريب دادن سودابه كاوس را ]
بزد دست و جامه بدرّيد پاك * به ناخن دو رخ را همى كرد چاك
بر آمد خروش از شبستان اوى * فغانش ز ايوان بر آمد بكوى
يكى غلغل از باغ و ايوان بخاست * كه گفتى شب رستخيزست راست
به گوش سپهبد رسيد آگهى * فرود آمد از تخت شاهنشهى
پر انديشه از تخت زرّين برفت * بسوى شبستان خراميد تفت
بيامد چو سودابه را ديد روى * خراشيده و كاخ پر گفت و گوى
ز هر كس بپرسيد و شد تنگ دل * ندانست كردار آن سنگ دل