فريدون كه بد آبتينش پدر * مر او را كه بد پيش او تاجور
جهان را بسه پور فرخنده داد * كه اندر جهان او بد از داد شاد
به مَرد و بگنج اين جهان را بدار * نزايد ز مادر كسى شهريار
ورا خوش نيامد بدين سان سخن * بمهتر پسر گفت خامى مكن
عرض را بديوان شاهى نشاند * سپه را سراسر بدرگاه خواند
شب تيره تا روز دينار داد * بسى خلعت ناسزاوار داد
به دو هفته از گنج شاه اردشير * نماند از بهايى يكى پرّ تير
هرانگه كه رفتى بمى سوى باغ * نبردى جز از شمع عنبر چراغ
همان تشت زرّين و سيمين بدى * چو زرّين بدى گوهر آگين بدى
چو هشتاد در پيش و هشتاد پس * پس شمع ياران فريادرس
همه شب بدى خوردن آيين اوى * دل مهتران پر شد از كين اوى
شب تيره همواره گردان بدى * بپاليزها گر بميدان بدى
نماندش بايران يكى دوستدار * شكست اندر آمد باموزگار
فرايين همان ناجوانمرد گشت * ابى داد و بىبخشش و خورد گشت
همى زر بر چشم بر دوختى * جهان را بدينار بفروختى
همى ريخت خون سر بىگناه * از ان پس بر آشفت بر وى سپاه
بدشنام لبها بياراستند * جهانى همه مرگ او خواستند
شب تيره هرمزد شهران گراز * سخنها همى گفت چندان براز
گزيده سوارى ز شهر صطخر * كه آن مهترانرا به دو بود فخر
بايرانيان گفت كاى مهتران * شد اين روزگار فرايين گران
همى دارد او مهتران را سبك * چرا شد چنين مغز و دلتان تنك
همه ديدهها زو شده پر سرشك * جگر پر ز خون شد ببايد پزشك
چنين داد پاسخ مر او را سپاه * كه چون كس نماند از در پيشگاه
نه كس را همى آيد از رشك ياد * كه پردازدى دل بدين بدنژاد
بديشان چنين گفت شهران گراز * كه اين كار ايرانيان شد دراز
گر ايدونك بر من نسازيد بد * كنيد آنك از داد و گردى سزد
هم اكنون بنيروى يزدان پاك * مر او را ز باره درآرم به خاك
چنين يافت پاسخ ز ايرانيان * كه بر تو مبادا كه آيد زيان
همه لشكر امروز يار توايم * گرت زين بد آيد حصار توايم
چو بشنيد ز ايشان ز تركش نخست * يكى تير پولاد پيكان بجست
[ كشته شدن فرايين به دست شهران گراز ]
برانگيخت از جاى اسپ سياه * همى داشت لشكر مر او را نگاه
كمان را ببازو همى دركشيد * گهى در بر و گاه بر سر كشيد
بشورشگرى تير با زه ببست * چو شد غرقه پيكانش بگشاد شست
بزد تير ناگاه بر پشت اوى * بيفتاد تازانه از مشت اوى
همه تير تا پرّ در خون گذشت * سر آهن از ناف بيرون گذشت
ز باره در افتاد سر سرنگون * روان گشت زان زخم او جوى خون
بپيچيد و بر زد يكى باد سرد * بزارى بران خاك دل پر ز درد