تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1337

مساهمون:

ص١٣٣٧
به مزد جهاندار خسرو بداد * بنيكى روان ورا كرد شاد
بيامد بدان باغ و بگشاد روى * نشست از بر خاك بىرنگ و بوى
همه بندگانرا بر خويش خواند * مران هر يكى را به خوبى نشاند
چنين گفت زان پس ببانگ بلند * كه هر كس كه هست از شما ارجمند
همه گوش داريد گفتار من * نبيند كسى نيز ديدار من
مگوييد يك سر جز از راستى * نيايد ز دانندگان كاستى
كه زان پس كه من نزد خسرو شدم * بمشكوى زرين او نو شدم
سر بانوان بودم و فرّ شاه * ازان پس چه پيدا شد از من گناه
نبايد سخن هيچ گفتن به روى * چه روى آيد اندر زنى چاره جوى
همه يك سر از جاى برخاستند * زبانها بپاسخ بياراستند
كه اى نامور بانوى بانوان * سخن گوى و دانا و روشن روان
بيزدان كه هرگز ترا كس نديد * نه نيز از پس پرده آوا شنيد
همانا ز هنگام هوشنگ باز * چو تو نيز ننشست بر تخت ناز
همه خادمان و پرستندگان * جهانجوى و بيدار دل بندگان
بآواز گفتند كاى سرفراز * ستوده بچين و بروم و طراز
كه يا رد سخن گفتن از تو ببد * بدى كردن از روى تو كى سزد
چنين گفت شيرين كه اين بدكنش * كه چرخ بلندش كند سرزنش
پدر را بكشت از پى تاج و تخت * كزين پس مبيناد شادى و بخت
مگر مرگ را پيش ديوار كرد * كه جان پدر را بتن خوار كرد
پيامى فرستاد نزديك من * كه تاريك شد جان باريك من
بدان گفتم اين بَد كه من زنده‌ام * جهان آفرين را پرستنده‌ام
پديدار كردم همه راه خويش * پر از درد بودم ز بد خواه خويش
پس از مرگ من بر سر انجمن * زبانش مگر بد سرايد ز من
ز گفتار او ويژه گريان شدند * هم از درد پرويز بريان شدند
برفتند گويندگان نزد شاه * شنيده بگفتند ازان بىگناه
بپرسيد شيروى كاى نيك خوى * سه ديگر چه چيز آمدت آرزوى
فرستاد شيرين بشيروى كس * كه اكنون يكى آرزو ماند و بس
گشايم در دخمهء شاه باز * بديدار او آمدستم نياز
چنين گفت شيروى كاين هم رواست * بديدار آن مهتر او پادشاست
نگهبان در دخمه را باز كرد * زن پارسا مويه آغاز كرد
بشد چهر بر چهر خسرو نهاد * گذشته سخنها برو كرد ياد
هم آنگاه زهر هلاهل بخورد * ز شيرين روانش برآورد گرد
نشسته بر شاه پوشيده روى * بتن بر يكى جامه كافور بوى
به ديوار پشتش نهاد و بمرد * بمرد و ز گيتى نشانش ببرد
چو بشنيد شيروى بيمار گشت * ز ديدار او پر ز تيمار گشت
بفرمود تا دخمه ديگر كنند * ز مشك و ز كافورش افسر كنند
در دخمهء شاه كرد استوار * برين بر نيامد بسى روزگار