تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1341

مساهمون:

ص١٣٤١
سپه تيغها بركشيدند پاك * بر آمد شب تيره از دشت خاك
همه شب همى خنجر انداختند * يكى از دگر باز نشناختند
همى اين ازان بستد و آن ازين * يكى يافت نفرين دگر آفرين
پراگنده گشت آن سپاه بزرگ * چو ميشان بد دل كه بينند گرگ
[ فراوان بماندند بىشهريار * نيامد كسى تاج را خواستار ]
بجستند فرزند شاهان بسى * نديدند زان نامداران كسى

پادشاهى پوران دخت

[ پادشاهى پوران دخت شش ماه بود ]

يكى دخترى بود پوران بنام * چو زن شاه شد كارها گشت خام
بران تخت شاهيش بنشاندند * بزرگان برو گوهر افشاندند
چنين گفت پس دخت پوران كه من * نخواهم پراگندن انجمن
كسى را كه درويش باشد ز گنج * توانگر كنم تا نماند برنج
مبادا ز گيتى كسى مستمند * كه از درد او بر من آيد گزند
ز كشور كنم دور بدخواه را * بر آيين شاهان كنم گاه را
نشانى ز پيروز خسرو بجست * بياورد ناگاه مردى درست
خبر چون بنزديك پوران رسيد * ز لشكر بسى نامور برگزيد
ببردند پيروز را پيش اوى * به دو گفت كاى بد تن كينه جوى
ز كارى كه كردى بيابى جزا * چنانچون بود در خور ناسزا
مكافات يا بى ز كرده كنون * برانم ز گردن ترا جوى خون
ز آخُر هم آنگه يكى كرّه خواست * بزين اندرون نوز نابوده راست
ببستن بران باره بر همچو سنگ * فگنده به گردن درون پالهنگ
چنان كرّهء نيز ناديده زين * بميدان كشيد آن خداوند كين
سواران بميدان فرستاد چند * بفتراك برگرد كرده كمند
كه تا كرّهء او را همى تاختى * زمان تا زمانش بينداختى
زدى هر زمان خويشتن بر زمين * بران كرّهء بر بود چند آفرين
چنين تا بروبر بدرّيد چرم * همى رفت خون از برش نرم نرم
سر انجام جانش بخوارى بداد * چرا جويى از كار بيداد داد
همى داشت اين زن جهان را به مهر * نجست از بر خاك باد سپهر
چو شش ماه بگذشت بر كار اوى * ببد ناگهان كژّ پرگار اوى
بيك هفته بيمار گشت و بمرد * ابا خويشتن نام نيكى ببرد
چنين است آيين چرخ روان * توانا بهر كار و ما ناتوان