پادشاهى آزرم دخت
[ پادشاهى آزرم دخت چهار ماه بود ]
يكى دخت ديگر بد آزرم نام * ز تاج بزرگان رسيده بكام
بيامد بتخت كيان بر نشست * گرفت اين جهان جهان را بدست
نخستين چنين گفت كاى بخردان * جهان گشته و كار كرده ردان
همه كار بر داد و آيين كنيم * كزين پس همه خشت بالين كنيم
هرانكس كه باشد مرا دوستدار * چنانم مر او را چو پروردگار
كسى كو ز پيمان من بگذرد * بپيچيد ز آيين و راه خرد
بخوارى تنش را بر آرم بدار * ز دهقان و تازى و رومى شمار
همى بود بر تخت بر چار ماه * به پنجم شكست اندر آمد بگاه
از آزرم گيتى بىآزرم گشت * پى اختر رفتنش نرم گشت
شد او نيز و آن تخت بىشاه ماند * بكام دل مرد بد خواه ماند
همه كار گردنده چرخ اين بود * ز پروردهء خويش پر كين بود
پادشاهى فرخ زاد
[ پادشاهى فرخ زاد يك ماه بود ]
ز جهرم فرخ زاد را خواندند * بران تخت شاهيش بنشاندند
چو بر تخت بنشست و كرد آفرين * ز نيكى دهش بر جهان آفرين
منم گفت فرزند شاهنشهان * نخواهم جز از ايمنى در جهان
ز گيتى هرانكس كه جويد گزند * چو من شاه باشم نگردد بلند
هرانكس كه جويد بدل راستى * نيارد به كار اندرون كاستى
بدارمش چون جان پاك ارجمند * نجويم ابر بىگزندان گزند
چو يك ماه بگذشت بر تخت اوى * به خاك اندر آمد سر و بخت اوى
همين بودش از روز و آرام بهر * يكى بنده در مى بر آميخت زهر
بخورد و يكى هفته زان پس بزيست * هر انكس كه بشنيد بر وى گريست
همى پادشاهى بپايان رسيد * ز هر سو همى دشمن آمد پديد
چنين است كردار گردنده دهر * نگه كن كزو چند يا بى تو بهر
بخور هرچ دارى بفردا مپاى * كه فردا مگر ديگر آيدش راى
ستاند ز تو ديگرى را دهد * جهان خوانيش بىگمان برجهد
بخور هرچ دارى فزونى بده * تو رنجيده اى بهر دشمن منه
هر آنگه كه روز تو اندر گذشت * نهاده همه باد گردد بدشت