پادشاهى يزدگرد
[ پادشاهى يزدگرد شانزده سال بود ]
چو بگذشت زو شاه شد يزدگرد * به ماه سفندارمذه روز ارد
چه گفت آن سخن گوى مرد دلير * چو از گردش روز برگشت سير
كه بارى نزادى مرا مادرم * نگشتى سپهر بلند از برم
بپرگار تنگ و ميان دو گوى * چه گويم جز از خامشى نيست روى
نه روز بزرگى نه روز نياز * نماند همى بر كسى بر دراز
زمانه زمانيست چون بنگرى * ندارد كسى آلت داورى
بياراى خوان و بپيماى جام * ز تيمار گيتى مبر هيچ نام
اگر چرخ گردان كشد زين تو * سرانجام خاكست بالين تو
دلت را بتيمار چندين مبند * بس ايمن مشو بر سپهر بلند
كه با پيل و با شير او بازى كند * چنان دان كه از بىنيازى كند
تو بىجان شوى او بماند دراز * درازست گفتار چندين مناز
تو از آفريدون فزونتر نه اى * چو پرويز با تخت و افسر نه اى
بژرفى نگه كن كه با يزدگرد * چه كرد اين برافراخته هفت گرد
چو بر خسروى گاه بنشست شاد * كلاه بزرگى بسر بر نهاد
چنين گفت كز دور چرخ روان * منم پاك فرزند نوشين روان
پدر بر پدر پادشاهى مراست * خور و خوشه و برج ماهى مراست
بزرگى دهم هرك كهتر بود * نيازارم آن را كه مهتر بود
نجويم بزرگى و فرزانگى * همان رزم و تندى و مردانگى
كه بر كس نماند همى زور و بخت * نه گنج و نه ديهيم شاهى نه تخت
همى نام جاويد بايد نه كام * بينداز كام و بر افراز نام
برين گونه تا سال شد بر دو هشت * همى ماه و خورشيد بر سر گذشت
[ تاختن سعد وقاص به ايران و فرستادن يزدگرد ، رستم را به جنگ او ]
عمر سعد وقّاس را با سپاه * فرستاد تا جنگ جويد ز شاه
چو آگاه شد زان سخن يزدگرد * ز هر سو سپاه اندر آورد گرد
بفرمود تا پور هرمزد راه * بپيمايد و بركشد با سپاه
كه رستم بدش نام و بيدار بود * خردمند و گرد و جهاندار بود
ستاره شمر بود و بسيار هوش * بگفتار موبد نهاده دو گوش
برفت و گرانمايگان را ببرد * هرانكس كه بودند بيدار و گرد
برين گونه تا ماه بگذشت سى * همى رزم جستند در قادسى
[ بسى كشته شد لشكر از هر دو سوى * سپه يك ز ديگر نه برگاشت روى ]
بدانست رستم شمار سپهر * ستاره شمر بود و با داد و مهر
همى گفت كاين رزم را روى نيست * ره آب شاهان بدين جوى نيست
بياورد صلّاب و اختر گرفت * ز روز بلا دست بر سر گرفت
يكى نامه سوى برادر به درد * نوشت و سخنها همه ياد كرد