كه شيروى را زهر دادند نيز * جهان را ز شاهان پر آمد قفيز
بشومى بزاد و بشومى بمرد * همان تخت شاهى پسر را سپرد
كسى پادشاهى كند هفت ماه * بهشتم ز كافور يابد كلاه
بگيتى بهى بهتر از گاه نيست * بدى بتّر از عمر كوتاه نيست
كنون پادشاهى شاه اردشير * بگويم كه پيش آمدم ناگزير
پادشاهى اردشير شيروى [ شش ماه بود ]
[ بر تخت نشستن اردشير شيروى و اندرز كردن به سرداران ]
چو بنشست بر تخت شاه اردشير * از ايران برفتند برنا و پير
بسى نامداران گشته كهن * بدان تا چگونه سر آيد سخن
زبان برگشاد اردشير جوان * چنين گفت كاى كارديده گوان
هرانكس كه بر گاه شاهى نشست * گشاده زبان باد و يزدان پرست
بر آيين شاهان پيشين رويم * همان از پس فرّه و دين رويم
ز يزدان نيكى دهش ياد باد * همه كار و كردار ما داد باد
پرستندگان را همه بر كشيم * ستمكارگان را به خون دركشيم
بسى كس بگفتارش آرام يافت * از آرام او هر كسى كام يافت
بپيروز خسرو سپردم سپاه * كه از داد شادست و شادان ز شاه
بايران چو باشد چنو پهلوان * بمانيد شادان و روشن روان
[ ناخوش بودن گراز از پادشاهى اردشير و به چارهء او كشته شدن اردشير به دست پيروز خسرو ]
پس آگاهى آمد بنزد گراز * كه زو بود خسرو بگرم و گداز
فرستاد گويندهيى را ز روم * كه در خاك شد تاج شيروى شوم
كه جانش بدوزخ گرفتار باد * سر دخمهء او نگونسار باد
كه دانست هرگز كه سرو بلند * بباغ از گيا يافت خواهد گزند
چو خسرو كه چشم و دل روزگار * نبيند چنو نيز يك شهريار
چو شيروى را شهريارى دهد * همه شهر ايران بخوارى دهد
چنو رفت شد تاج دار اردشير * به دو شادمان جان برنا و پير
مرا گر ز ايران رسيد هيچ بهر * نخواهم كه بر وى رسد باد شهر
نبودم من آگه كه پرويز شاه * بگفتار آن بدتنان شد تباه
بيايم كنون با سپاهى گران * ز روم و ز ايران گزيده سران
ببينيم تا كيست اين كدخداى * كه باشد پسندش بدين گونه راى
چنان بركنم بيخ او را ز بن * كزان پس نراند ز شاهى سخن
نوندى برافگند پويان به راه * بنزديك پيران ايران سپاه
دگرگونه آهنگ بدكامه كرد * بپيروز خسرو يكى نامه كرد
كه شد تيره اين تخت ساسانيان * جهانجوى بايد كه بندد ميان
توانى مگر چارهيى ساختن * ز هر گونه انديشه انداختن