تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1339

مساهمون:

ص١٣٣٩
بجويى بسى يار برنا و پير * جهان را بپردازى از اردشير
ازان پس بيابى همه كام خويش * شوى ايمن و شاد ز ارام خويش
گر ايدونك اين راز بيرون دهى * همى خنجر كينه را خون دهى
من از روم چندان سپاه آورم * كه گيتى بچشمت سياه آورم
بژرفى نگه دار گفتار من * مبادا كه خوار آيدت كار من
چو پيروز خسرو چنان نامه ديد * همه پيش و پس راى خودكامه ديد
دل روشن نامور شد تباه * كه تا چون كند بد بدان زادشاه
ورا خواندى هر زمان اردشير * كه گوينده مردى بُد و يادگير
برآساى دستور بودى ورا * همان نيز گنجور بودى ورا
بيامد شبى تيره‌گون بار يافت * مى روشن و چرب گفتار يافت
نشسته بايوان خويش اردشير * تنى چند با او ز برنا و پير
چو پيروز خسرو بيامد برش * تو گفتى ز گردون بر آمد سرش
بفرمود تا بركشيدند رود * شد ايوان پر از بانگ رود و سرود
چو نيمى شب تيره اندر كشيد * سپهبد مى يك منى دركشيد
شده مست ياران شاه اردشير * نماند ايچ رامشگر و يادگير
بدانديش ياران او را براند * جز از شاه و پيروز خسرو نماند
جفا پيشه از پيش خانه بجست * لب شاه بگرفت ناگه بدست
همى داشت تا شد تباه اردشير * همه كاخ شد پر ز شمشير و تير
همه يار پيروز خسرو شدند * اگر نو جهانجوى اگر گو بدند
هيونى برافگند نزد گراز * يكى نامه‌يى نيز با آن دراز
فرستاده چون شد بنزديك اوى * چو خورشيد شد جان تاريك اوى
بياورد زان بوم چندان سپاه * كه بر مور و بر پشه بر بست راه
همى تاخت چون باد تا طيسفون * سپاهش همه دست شسته به خون
ز لشكر نيارست دم زد كسى * نبد خود دران شهر مردم بسى

پادشاهى فرايين [ پنجاه روز بود ]

[ تخت ستدن گراز ]

فرايين چو تاج كيان بر نهاد * همى گفت چيزى كه آمدش ياد
همى گفت شاهى كنم يك زمان * نشينم برين تخت بر شادمان
به از بندگى توختن شست سال * برآورده رنج و فرو برده يال
پس از من پسر بر نشيند بگاه * نهد بر سر آن خسروانى كلاه
نهانى به دو گفت مهتر پسر * كه اكنون بگيتى توى تاجور
[ مباش ايمن و گنج را چاره كن * جهان بان شدى كار يكباره كن ]
[ چو از تخمهء شهرياران كسى * بيايد نمانى تو ايدر بسى ]
[ و ز ان پس چنين گفت كهتر پسر * كه اكنون بگيتى توى تاجور ]
سزاوار شاهى سپاهست و گنج * چو با گنج باشى نمانى برنج