نجستم هميشه جز از راستى * ز من دور بر كژّى و كاستى
بسى كس بگفتار من شهر يافت * ز هر گونهيى از جهان بهر يافت
بايران كه ديد از بنه سايهام * و گر سايهء تاج و پيرايهام
بگويد هر آن كس كه ديد و شنيد * همه كار ازين پاسخ آمد پديد
بزرگان كه بودند در پيش شاه * ز شيرين به خوبى نمودند راه
كه چون او زنى نيست اندر جهان * چه در آشكار و چه اندر نهان
چنين گفت شيرين كه اى مهتران * جهان گشته و كار ديده سران
بسه چيز باشد زنان را بهى * كه باشند زيباى گاه مهى
يكى آنك با شرم و با خواستست * كه جفتش به دو خانه آراستست
دگر آنك فرخ پسر زايد او * ز شوى خجسته بيفزايد او
سه ديگر كه بالا و رويش بود * بپوشيدگى نيز مويش بود
بدانگه كه من جفت خسرو بدم * به پيوستگى در جهان نو بدم
چو بىكام و بىدل بيامد ز روم * نشستش نبود اندرين مرز و بوم
ازان پس بران كامگارى رسيد * كه كس در جهان آن نديد و شنيد
وزو نيز فرزند بودم چهار * بديشان چنان شاد بد شهريار
چو نستود و چون شهريار و فرود * چو مردان شه آن تاج چرخ كبود
ز جم ّ و فريدون چو ايشان نزاد * زبانم مباد ار بپيچم ز داد
بگفت اين و بگشاد چادر ز روى * همه روى ماه و همه پشت موى
سه ديگر چنين است رويم كه هست * يكى گر دروغست بنماى دست
مرا از هنر موى بُد در نهان * كه آن را نديدى كس اندر جهان
نمودم همه پيشت ازين جادويى * نه از تنبل و مكر و ز بدخويى
نه كس موى من پيش ازين ديده بود * نه از مهتران نيز بشنيده بود
ز ديدار پيران فرو ماندند * خيو زير لبها برافشاندند
چو شيروى رخسار شيرين بديد * روان نهانش ز تن بر پريد
ورا گفت جز تو نبايد كسم * چو تو جفت يابم بايران بسم
زن خوب رخ پاسخش داد باز * كه از شاه ايران نيم بىنياز
سه حاجت بخواهم چو فرمان دهى * كه بر تو بماناد شاهنشهى
به دو گفت شيروى جانم تراست * دگر آرزو هرچ خواهى رواست
به دو گفت شيرين كه هر خواسته * كه بودم بدين كشور آراسته
ازين پس يكايك سپارى به من * همه پيش اين نامور انجمن
بدين نامه اندر نهى خط خويش * كه بيزارم از چيز او كم ّ و بيش
بكرد آنچ فرمود شيروى زود * زن از آرزوها چو پاسخ شنود
به راه آمد از گلشن شادگان * ز پيش بزرگان و آزادگان
به خانه شد و بنده آزاد كرد * بدان خواسته بنده را شاد كرد
دگر هرچ بودش بدرويش داد * بدان كو ورا خويش بد بيش داد
ببخشيد چندى بآتشكده * چه بر جاى نوروز و جشن سده
دگر بر كنامى كه ويران شدست * رباطى كه آرام شيران بدست