تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨

پادشاهى گرشاسپ

[ پادشاهى او نه سال بود ]

[ پسر بود زو را يكى خويش كام * پدر كرده بوديش گرشاسپ نام ]
[ بيامد نشست از بر تخت و گاه * بسر بر نهاد آن كيانى كلاه ]
[ چو بنشست بر تخت و گاه پدر * جهان را همى داشت با زيب و فر ]
[ چنين تا بر آمد برين روزگار * درخت بلا كينه آورد بار ]
[ بتركان خبر شد كه زو در گذشت * بران سان كه بد تخت بىكار گشت ]
بيامد بخوار رى افراسياب * ببخشيد گيتى و بگذاشت آب
نياورد يك تن درود پشنگ * سرش پر ز كين بود و دل پر ز جنگ
دلش خود ز تخت و كله گشته بود * بتيمار اغريرث آغشته بود
به دو روى ننمود هرگز پشنگ * شد آن تيغ روشن پر از تيره زنگ
فرستاده رفتى بنزديك اوى * به دو سال و مه هيچ ننمود روى
همى گفت اگر تخت را سر بدى * چو اغريرثش يار در خور بدى
تو خون برادر بريزى همى * ز پرورده مرغى گريزى همى
مرا با تو تا جاودان كار نيست * بنزد منت راه ديدار نيست
پر آواز شد گوش ازين آگهى * كه بىكار شد تخت شاهنشهى
پيامى بيامد بكردار سنگ * بافراسياب از دلاور پشنگ
كه بگذار جيحون و بر كش سپاه * ممان تا كسى بر نشيند بگاه
يكى لشكرى ساخت افراسياب * ز دشت سپنجاب تا رود آب
[ كه گفتى زمين شد سپهر روان * همى بارد از تيغ هندى روان ]
يكايك بايران رسيد آگهى * كه آمد خريدار تخت مهى
سوى زابلستان نهادند روى * جهان شد سراسر پر از گفت و گوى
بگفتند با زال چندى درشت * كه گيتى بس آسان گرفتى بمشت
پس از سام تا تو شدى پهلوان * نبوديم يك روز روشن روان
سپاهى ز جيحون بدين سو كشيد * كه شد آفتاب از جهان ناپديد
اگر چاره دانى مر اين را بساز * كه آمد سپهبد بتنگى فراز
چنين گفت پس نامور زال زر * كه تا من ببستم به مردى كمر
سوارى چو من پاى بر زين نگاشت * كسى تيغ و گرز مرا بر نداشت
بجايى كه من پاى بفشاردم * عنان سواران شدى پاردم
شب و روز در جنگ يكسان بدم * ز پيرى همه ساله ترسان بدم
كنون چنبرى گشت يال يلى * نتابد همى خنجر كابلى
كنون گشت رستم چو سرو سهى * بزيبد برو بر كلاه مهى
[ يكى اسپ جنگيش بايد همى * كزين تازى اسپان نشايد همى ]
[ بجويم يكى بارهء پيل تن * بخواهم ز هر سو كه هست انجمن ]
بخوانم برستم بر اين داستان * كه هستى برين كار همداستان
كه بر كينهء تخمهء زادشم * ببندى ميان و نباشى دژم