[ يلانند با چنگهاى دراز * ندارند از ايران چنين دست باز ]
[ چو تابند گردان ازين سو عنان * به چشم اندر آرند نوك سنان ]
از آن تيز گردد رد افراسياب * دلش گردد از بستگان پر شتاب
پس آنگه سر يك رمه بىگناه * به خاك اندر آرد ز بهر كلاه
اگر بيند اغريرث هوشمند * مر اين بستگان را گشايد ز بند
پراگنده گرديم گرد جهان * زبان برگشاييم پيش مهان
بپيش بزرگان ستايش كنيم * همان پيش يزدان نيايش كنيم
چنين گفت اغريرث پر خرد * كزين گونه گفتار كى در خورد
ز من آشكارا شود دشمنى * بجوشد سر مرد آهرمنى
يكى چاره سازم دگرگونه زين * كه با من نگردد برادر بكين
گر ايدون كه دستان شود تيز چنگ * يكى لشكر آرد بر ما بجنگ
چو آرد بنزديك سارى رمه * بدستان سپارم شما را همه
بپردازم آمل نيايم بجنگ * سرم را ز نام اندر آرم بننگ
بزرگان ايران ز گفتار اوى * به روى زمين بر نهادند روى
چو از آفرينش بپرداختند * نوندى ز سارى برون تاختند
بپوييد نزديك دستان سام * بياورد ازان نامداران پيام
كه بخشود بر ما جهاندار ما * شد اغريرث پر خرد يار ما
يكى سخت پيمان فگنديم بن * بران بر نهاديم يك سر سخن
كز ايران چو دستان آزاد مرد * بيايند و جويند با وى نبرد
گرانمايه اغريرث نيك پى * ز آمل گذارد سپه را برى
مگر زنده از چنگ اين اژدها * تن يك جهان مردم آيد رها
چو پوينده در زابلستان رسيد * سراينده در پيش دستان رسيد
بزرگان و جنگ آوران را بخواند * پيام يلان پيش ايشان براند
ازان پس چنين گفت كاى سروران * پلنگان جنگى و نام آوران
كدامست مردى كنارنگ دل * به مردى سيه كرده در جنگ دل
خريدار اين جنگ و اين تاختن * بخورشيد گردن بر افراختن
ببر زد بران كار كشواد دست * منم گفت يازان بدين داد دست
برو آفرين كرد فرخنده زال * كه خرّم بدى تا بود ماه و سال
سپاهى ز گردان پر خاشجوى * ز زابل بآمل نهادند روى
چو از پيش دستان برون شد سپاه * خبر شد باغريرث نيك خواه
همه بستگان را بسارى بماند * بزد ناى رويين و لشكر براند
چو گشواد فرّخ بسارى رسيد * پديد آمد آن بندها را كليد
يكى اسپ مر هر يكى را بساخت * ز سارى سوى زابلستان بتاخت
چو آمد بدستان سام آگهى * كه برگشت گشواد با فرّهى
يكى گنج ويژه بدرويش داد * سراينده را جامهء خويش داد
چو گشواد نزديك زابل رسيد * پذيره شدش زال زر چون سزيد
بران بستگان زار بگريست دير * كجا مانده بودند در چنگ شير