تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
[ سه سالست تا اين بزين آمدست * به چشم بزرگان گزين آمدست ]
[ چو مادرش بيند كمند سوار * چو شير اندر آيد كند كارزار ]
[ بينداخت رستم كيانى كمند * سر ابرش آورد ناگه ببند ]
[ بيامد چو شير ژيان مادرش * همى خواست كندن بدندان سرش ]
[ بغرّيد رستم چو شير ژيان * از آواز او خيره شد ماديان ]
يكى مشت زد نيز بر گردنش * كزان مشت برگشت لرزان تنش
[ بيفتاد و بر خاست و برگشت ازوى * بسوى گله تيز بنهاد روى ]
بيفشارد ران رستم زورمند * برو تنگ تر كرد خم كمند
بيازيد چنگال گردى به زور * بيفشارد يك دست بر پشت بور
نكرد ايچ پشت از فشردن تهى * تو گفتى ندارد همى آگهى
[ بدل گفت كاين بر نشست منست * كنون كار كردن بدست منست ]
[ ز چوپان بپرسيد كاين اژدها * بچندست و اين را كه خواهد بها ]
[ چنين داد پاسخ كه گر رستمى * برو راست كن روى ايران زمى ]
[ مر اين را برو بوم ايران بهاست * بدين بر تو خواهى جهان كرد راست ]
[ لب رستم از خنده شد چون بسد * همى گفت نيكى ز يزدان سزد ]
بزين اندر آورد گلرنگ را * سرش تيز شد كينه و جنگ را
گشاده زنخ ديدش و تيزتگ * بديدش كه دارد دل و تاو و رگ
كشد جوشن و خود و كوپال او * تن پيلوار و برو يال او
[ چنان گشت ابرش كه هر شب سپند * همى سوختندش ز بيم گزند ]
[ چپ و راست گفتى كه جادو شدست * بآورد تازنده آهو شدست ]
دل زال زر شد چو خرم بهار * ز رخش نو آيين و فرخ سوار
[ در گنج بگشاد و دينار داد * از امروز و فردا نيامدش ياد ]

[ لشكر كشيدن زال سوى افراسياب ]

بزد مهره در جام بر پشت پيل * ازو بر شد آواز تا چند ميل
خروشيدن كوس با كرّ ناى * همان ژنده پيلان و هندى دراى
بر آمد ز زاولستان رستخيز * زمين خفته را بانگ بر زد كه خيز
بپيش اندرون رستم پهلوان * پس پشت او سالخورده گوان
چنان شد ز لشكر در و دشت و راغ * كه بر سر نيارست پرّيد زاغ
تبيره زدندى همى شست جاى * جهان را نه سر بود پيدا نه پاى
[ بهنگام بشكوفهء گلستان * بياورد لشكر ز زابلستان ]
[ ز زال آگهى يافت افراسياب * بر آمد ز آرام و از خورد و خواب ]
[ بياورد لشكر سوى خوار رى * بران مرغزارى كه بد آب و نى ]
ز ايران بيامد دمادم سپاه * ز راه بيابان سوى رزمگاه
ز لشكر بلشكر دو فرسنگ ماند * سپهبد جهان ديدگان را بخواند
بديشان چنين گفت كاى بخردان * جهان ديده و كاركرده ردان
هم ايدر من اين لشكر آراستم * بسى سرورى و مهى خواستم
پراگنده شد راى بىتخت شاه * همه كار بىروى و بىسر سپاه