چو بر تخت بنشست فرخنده زو * ز گيتى يكى آفرين خاست نو
شهى بايد اكنون ز تخم كيان * بتخت كيى بر كمر بر ميان
[ شهى كو به او رنگ دارد ز مى * كه بىسر نباشد تن آدمى
نشان داد موبد مرا در زمان * يكى شاه با فرّ و بخت جوان
ز تخم فريدون يل كىقباد * كه با فرّ و برزست و با راى و داد
[ آوردن رستم كىقباد را از كوه البرز ]
برستم چنين گفت فرخنده زال * كه برگير كوپال و بفراز يال
برو تازيان تا بالبرز كوه * گزين كن يكى لشكر همگروه
ابر كىقباد آفرين كن يكى * مكن پيش او بر درنگ اندكى
به دو هفته بايد كه ايدر بوى * گه و بىگه از تاختن نغنوى
بگويى كه لشكر ترا خواستند * همى تخت شاهى بياراستند
كه در خورد تاج كيان جز تو كس * نبينيم شاها تو فرياد رس
تهمتن زمين را بمژگان برُفت * كمر بر ميان بست و چون باد تفت
[ راى زدن رستم با كىقباد ]
ز تركان طلايه بسى بد به راه * رسيد اندر ايشان يل صف پناه
بر آويخت با نامداران جنگ * يكى گرزهء گاوپيكر بچنگ
دليران توران برآويختند * سرانجام از رزم بگريختند
نهادند سر سوى افراسياب * همه دل پر از خون و ديده پر آب
بگفتند وى را همه بيش و كم * سپهبد شد از كار ايشان دژم
بفرمود تا نزد او شد قلون * ز تركان دليرى گوى پر فسون
به دو گفت بگزين ز لشكر سوار * و ز ايدر برو تا در كوهسار
دلير و خردمند و هشيار باش * بپاس اندرون نيز بيدار باش
كه ايرانيان مردمى ريمنند * همى ناگهان بر طلايه زنند
برون آمد از نزد خسرو قلون * بپيش اندرون مردم رهنمون
سر راه بر نامداران ببست * بمردان جنگى و پيلان مست
و زان روى رستم دلير و گزين * بپيمود زى شاه ايران زمين
يكى ميل ره تا بالبرز كوه * يكى جايگه ديد بُرنا شكوه
درختان بسيار و آب روان * نشستنگه مردم نوجوان
يكى تخت بنهاده نزديك آب * برو ريخته مشك ناب و گلاب
جوانى بكردار تابنده ماه * نشسته بران تخت بر سايه گاه
رده بر كشيده بسى پهلوان * برسم بزرگان كمر بر ميان
بياراسته مجلسى شاهوار * بسان بهشتى برنگ و نگار
چو ديدند مر پهلوان را به راه * پذيره شدندش از ان سايه گاه
كه ما ميزبانيم و مهمان ما * فرود آى ايدر بفرمان ما
بدان تا همه دست شادى بريم * به ياد رخ نامور مى خوريم
تهمتن بديشان چنين گفت باز * كه اى نامداران گردن فراز
مرا رفت بايد بالبرز كوه * بكارى كه بسيار دارد شكوه