ز تخم فريدون بجستند چند * يكى شاه زيباى تخت بلند
نديدند جز پور طهماسپ زو * كه زور كيان داشت و فرهنگ گو
بشد قارن و موبد و مرزبان * سپاهى ز بامين و ز گرزبان
يكى مژده بردند نزديك زو * كه تاج فريدون به تو گشت نو
سپهدار دستان و يك سر سپاه * ترا خواستند اى سزاوار گاه
چو بشنيد زو گفتهء موبدان * همان گفتهء قارن و بخردان
بيامد بنزديك ايران سپاه * بسر بر نهاده كيانى كلاه
بشاهى برو آفرين خواند زال * نشست از بر تخت زو پنج سال
كهن بود بر سال هشتاد مرد * بداد و به خوبى جهان تازه كرد
سپه را ز كار بدى باز داشت * كه با پاك يزدان يكى راز داشت
گرفتن نيارست و بستن كسى * و زان پس نديدند كشتن بسى
همان بد كه تنگى بد اندر جهان * شده خشك خاك و گيا را دهان
نيامد همى ز اسمان هيچ نم * همى بر كشيدند نان با درم
دو لشكر بر ان گونه تا هشت ماه * به روى اندر آورده روى سپاه
نكردند يك روز جنگى گران * نه روز يلان بود و رزم سران
ز تنگى چنان شد كه چاره نماند * سپه را همى پود و تاره نماند
سخن رفتشان يك بيك همزمان * كه از ماست بر ما بد آسمان
ز هر دو سپه خاست فرياد و غو * فرستاده آمد بنزديك زو
كه گر بهر ما زين سراى سپنج * نيامد بجز درد و اندوه و رنج
بيا تا ببخشيم روى زمين * سراييم يك با دگر آفرين
سر نامداران تهى شد ز جنگ * ز تنگى نبد روزگار درنگ
بران بر نهادند هر دو سخن * كه در دل ندارند كين كهن
ببخشند گيتى برسم و بداد * ز كار گذشته نيارند ياد
ز درياى پيكند تا مرز تور * از ان بخش گيتى ز نزديك و دور
روارو چنين تا بچين و ختن * سپردند شاهى بران انجمن
ز مرزى كجا مرز خرگاه بود * ازو زال را دست كوتاه بود
وزين روى تركان نجويند راه * چنين بخش كردند تخت و كلاه
سوى پارس لشكر برون راند زو * كهن بود ليكن جهان كرد نو
سوى زابلستان بشد زال زر * جهانى گرفتند هر يك ببر
پر از غلغل و رعد شد كوهسار * زمين شد پر از رنگ و بوى و نگار
[ جهان چون عروسى رسيده جوان * پر از چشمه و باغ و آب روان ]
[ چو مردم بدارد نهاد پلنگ * بگردد زمانه برو تار و تنگ ]
مهان را همه انجمن كرد زو * بدادار بر آفرين خواند نو
[ فراخى كه آمد ز تنگى پديد * جهان آفرين داشت آن را كليد ]
بهر سو يكى جشنگه ساختند * دل از كين و نفرين بپرداختند
چنين تا بر آمد برين سال پنج * نبودند آگه كس از درد و رنج
ببد بخت ايرانيان كندرو * شد آن دادگستر جهاندار زو