تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
پس از نامور نوذر شهريار * بسر خاك بر كرد و بگريست زار
به شهر اندر آوردشان ارجمند * بياراست ايوانهاى بلند
چنان هم كه هنگام نوذر بدند * كه با تاج و با تخت و افسر بدند
بياراست دستان همه دستگاه * شد از خواسته بىنياز آن سپاه

[ كشته شدن اغريرث به دست برادر ]

چو اغريرث آمد ز آمل برى * و زان كارها آگهى يافت كى
به دو گفت كاين چيست كانگيختى * كه با شهد حنظل بر آميختى
بفرمودمت كاى برادر بكش * كه جاى خرد نيست و هنگام هش
بدانش نيايد سر جنگجوى * نبايد بجنگ اندرون آبروى
سر مرد جنگى خرد نسپرد * كه هرگز نياميخت كين با خرد
چنين داد پاسخ بافراسياب * كه لختى ببايد همى شرم و آب
هر آنگه كت آيد ببد دسترس * ز يزدان بترس و مكن بد بكس
كه تاج و كمر چون تو بيند بسى * نخواهد شدن رام با هر كسى
يكى پر ز آتش يكى پر خرد * خرد با سر ديو كى در خورد
سپهبد بر آشفت چون پيل مست * بپاسخ بشمشير يازيد دست
ميان برادر به دو نيم كرد * چنان سنگدل ناهشيوار مرد
چو از كار اغريرث نامدار * خبر شد بنزديك زال سوار
[ چنين گفت كاكنون سر بخت اوى * شود تار و ويران شود تخت اوى ]
[ بزد ناى رويين و بر بست كوس * بياراست لشكر چو چشم خروس ]
سپهبد سوى پارس بنهاد روى * همى رفت پر خشم و دل كينه‌جوى
ز دريا به دريا همى مرد بود * رخ ماه و خورشيد پر گرد بود
چو بشنيد افراسياب اين سخن * كه دستان جنگى چه افگند بن
بياورد لشكر سوى خوار رى * بياراست جنگ و بيفشارد پى
طلايه شب و روز در جنگ بود * تو گفتى كه گيتى برو تنگ بود
مبارز بسى كشته شد بر دو روى * همه نامداران پر خاشجوى

پادشاهى زو زوطهماسپ

[ پادشاهى او پنج سال بود ]

شبى زال بنشست هنگام خواب * سخن گفت بسيار ز افراسياب
هم از رزم زن نامداران خويش * و زان پهلوانان و ياران خويش
همى گفت هر چند كز پهلوان * بود بخت بيدار و روشن روان
ببايد يكى شاه خسرو نژاد * كه دارد گذشته سخنها به ياد
بكردار كشتيست كار سپاه * همش باد و هم بادبان تخت شاه
اگر داردى طوس و گستهم فرّ * سپاهست و گردان بسيار مر
نزيبد بريشان همى تاج و تخت * ببايد يكى شاه بيدار بخت
كه باشد به دو فرهء ايزدى * بتابد ز ديهيم او بخردى