چنين داد پاسخ كه آرى رواست * كه تاج زمانه سر پادشاست
جهان را چنين شهر ياران سرند * ازيرا چنين بر سران افسرند
گذشتم ز توقيع نوشين روان * جهان پير و انديشه من جوان
مرا طبع نشگفت اگر تيز گشت * بپيرى چنين آتش آميز گشت
ز منبر چو محمود گويد خطيب * بدين محمد گرايد صليب
همى گفتم اين نامه را چند گاه * نهان بد ز خورشيد و كيوان و ماه
چو تاج سخن نام محمود گشت * ستايش بآفاق موجود گشت
زمانه بنام وى آباد باد * سپهر از سر تاج او شاد باد
جهان بستد از بتپرستان هند * بتيغى كه دارد چو رومى پرند
نامه كسرى بهرمزد
[ پند دادن نوشين روان ، پسر خود - هرمزد را ]
شنيدم كجا كسرى شهريار * بهرمز يكى نامه كرد استوار
ز شاه جهاندار خورشيد دهر * مهست و سر افراز و گيرنده شهر
جهاندار بيدار و نيكو كنش * فشانندهء گنج بىسرزنش
فزاينده نام و تخت قباد * گرايندهء تاج و شمشير و داد
كه با فرّ و برزست و فرهنگ و نام * ز تاج بزرگى رسيده بكام
سوى پاك هرمزد فرزند ما * پذيرفته از دل همى پند ما
ز يزدان بدى شاد و پيروز بخت * هميشه جهاندار با تاج و تخت
به ماه خجسته بخرداد روز * بنيك اختر و فال گيتى فروز
نهاديم بر سر ترا تاج زر * چنان هم كه ما يافتيم از پدر
همان آفرين نيز كرديم ياد * كه بر تاج ما كرد فرخ قباد
تو بيدار باش و جهاندار باش * خردمند و راد و بىآزار باش
بدانش فزاى و بيزدان گراى * كه اويست جان ترا رهنماى
بپرسيدم از مرد نيكو سخن * كسى كو بسال و خرد بد كهن
كه از ما بيزدان كه نزديكتر * كرا نزد او راه باريكتر
چنين داد پاسخ كه دانش گزين * چو خواهى ز پروردگار آفرين
كه نادان فزونى ندارد ز خاك * بدانش بسنده كند جان پاك
بدانش بود شاه زيباى تخت * كه داننده بادى و پيروز بخت
مبادا كه گردى تو پيمان شكن * كه خاكست پيمان شكن را كفن
بباد افره بىگناهان مكوش * بگفتار بدگوى مسپار گوش
بهر كار فرمان مكن جز بداد * كه از داد باشد روان تو شاد
زبان را مگردان بگرد دروغ * چو خواهى كه تخت تو گيرد فروغ
وگر زيردستى بود گنج دار * تو او را ازان گنج بىرنج دار
كه چيز كسان دشمن گنج تست * بدان گنج شو شاد كز رنج تست
وگر زيردستى شود مايهدار * همان شهريارش بود سايه دار
همى در پناه تو بايد نشست * اگر زير دستست اگر در پرست
چو نيكو كند با تو پاداش كن * ابا دشمن دوست پر خاش كن