تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1142

مساهمون:

ص١١٤٢

سخن پرسيدن موبد از كسرى

يكى پير بد پهلوانى سخن * بگفتار و كردار گشته كهن
چنين گويد از دفتر پهلوان * كه پرسيد موبد ز نوشين روان
كه آن چيست كز كردگار جهان * بخواهد پرستنده اندر نهان
بدان آرزو نيز پاسخ دهد * بدان پاسخش بخت فرخ نهد
يكى دست برداشته به آسمان * همى خواهد از كردگار جهان
نيابد به خواهش همه آرزو * دو چشمش پر از آب و پر چينش رو
بموبد چنين گفت پيروز شاه * كه خواهش ز يزدان به اندازه خواه
كزان آرزو دل پر از خون شود * كه خواهد كه ز اندازه بيرون شود
بپرسيد نيكى كرا در خورست * بنام بزرگى كه زيباترست
چنين داد پاسخ كه هر كس كه گنج * بيابد پراگنده نابرده رنج
نبخشد نباشد سزاوار تخت * زمان تا زمان تيره گرددش بخت
ز هستى و بخشش بود مرد مه * تو ار گنج دارى نبخشى نه به
بگفتش خرد را كه بنياد چيست * بشاخ و ببرگ خرد شاد كيست
چنين داد پاسخ كه داناست شاد * دگر آنك شرمش بود با نژاد
بپرسيد دانش كرا سودمند * كدامست بىدانش و بىگزند
چنين داد پاسخ كه هر كو خرد * بپرورد جان را همى پرورد
ز بيشى خرد را بود سودمند * همان بىخرد باشد اندر گزند
بگفتش كه دانش به از فرّ شاه * كه فرّ و بزرگيست زيباى گاه
چنين داد پاسخ كه دانا بفر * بگيرد جهان سر بسر زير پر
خرد بايد و نام و فرّ و نژاد * بدين چار گيرد سپهر از تو ياد
چنين گفت زان پس كه زيباى تخت * كدامست و ز كيست ناشاد بخت
چنين داد پاسخ كه يارى نخست * ببايد ز شاه جهاندار جست
دگر بخشش و دانش و رسم گاه * دلش پر ز بخشايش داد خواه
ششم نيز كان را دهد مهترى * كه باشد سزاوار بر بهترى
بهفتم كه از نيك و بد در جهان * سخنها بر و بر نماند نهان
چو فرّ و خرد دارد و دين و بخت * سزاوار تاجست و زيباى تخت
بهشتم كه دشمن بداند ز دوست * بىآزارى از شهر ياران نكوست
نماند پس از مرگ او نام زشت * بيابد بفرجام خرم بهشت
بپرسيدش از داد و خردك منش * ز نيكىّ و ز مردم بدكنش
چنين داد پاسخ كه آز و نياز * دو ديوند بدگوهر و ديرساز
هر آن كس كه بيشى كند آرزوى * به دو ديو او باز گردد بخوى
و گر سفلگى بر گزيد او ز رنج * گزيند برين خاك آگنده گنج
چو بيچاره ديوى بود ديرساز * كه هر دو بيك خو گرايند باز
بپرسيد و گفتا كه چندست و چيست * كه بهرى برو هم ببايد گريست
دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام * ازان مستمنديم و زين شادكام