تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1137

مساهمون:

ص١١٣٧
دگر گفت بازِ تو اى شهريار * عقابى گرفتست روز شكار
چنين گفت كو را بكوبيد پشت * كه با مهتر خود چرا شد درشت
بياويز پايش ز دار بلند * بدان تا به دو باز گردد گزند
كه از كهتران نيز در كارزار * فزونى نجويند با شهريار
دگر نامدارى ز كار آگهان * چنين گفت كاى شهريار جهان
بشبگير برزين بشد با سپاه * ستاره شناسى بيامد ز راه
چنين گفت كاى مرد گردن فراز * چنين لشكرى گشن و زين گونه ساز
چو برگاشت او پشت بر شهريار * نبيند كس او را بدين روزگار
بتوقيع گفت آنك گردان سپهر * گشادست با راى او چهر و مهر
ببرزين سالار و گنج و سپاه * نگردد تباه اختر هور و ماه
دگر موبدى گفت كز شهريار * چنين بود پيمان بيك روزگار
كه مردى گزينند فرخ نژاد * كه در پادشاهى بگردد بداد
رساند بدين بارگاه آگهى * ز بسيار و اندك بدى گر بهى
گشسب سر افراز مرديست پير * سزد گر بود داد را دستگير
چنين داد پاسخ كه او را ز آز * كمر بر ميانست دور از نياز
كسى را گزينيد كز رنج خويش * بپرهيزد و باشدش گنج خويش
جهان ديده مردى درشت و درست * كه او راى درويش سازد نخست
يكى گفت سالار خواليگران * همى نالد از شاه و ز مهتران
كه آن چيز كو خود كند آرزوى * سپارد همه كاسه‌رود بر چار سوى
نبويد نيازد به دو نيز دست * بلرزد دل مرد خسرو پرست
چنين داد پاسخ كه از بيش خورد * مگر آرزو باز گردد به درد
دگر گفت هر كس نكوهش كند * شهنشاه را چون پژوهش كند
كه بىلشكر گشن بيرون شود * دل دوستداران پر از خون شود
مگر دشمنى بد سگالد بدوى * بيايد بچاره بنالد بدوى
چنين داد پاسخ كه داد و خرد * تن پادشا را همى پرورد
اگر دادگر چند بىكس بود * ورا پاسبان راستى بس بود
دگر گفت كاى با خرد گشته جفت * بميدان خراسان سالار گفت
كه گرز اسب را باز كرد او ز كار * چه گفت اندرين كار او شهريار
چنين داد پاسخ كه فرمان ما * نورزيد و بنهفت پيمان ما
بفرمودمش تا به ارزانيان * گشايد در گنج سود و زيان
كسى كو دهش كاست باشد به كار * بپوشد همه فرّهء شهريار
دگر گفت با هر كسى پادشا * بزرگست و بخشنده و پارسا
پرستار ديرينه مهرك چه كرد * كه روزيش اندك شد و روى زرد
چنين داد پاسخ كه او شد درشت * بران كردهء خويش بنهاد پشت
بيامد بدرگاه و بنشست مست * هميشه جز از مى ندارد بدست
ز كار آگهان موبدى گفت شاه * چو راند سوى جنگ قيصر سپاه
نخواهد جز ايرانيان را بجنگ * جهان شد بايران بر از روم تنگ