چنين داد پاسخ كه دانا سخن * ببخشيد و انديشه افگند بن
نخستين سخن گفتن سودمند * خوشآواز خواند و را بىگزند
دگر آنك پيمان سخن خواستن * سخنگوى و بينا دل آراستن
كه چندان سرايد كه آيد به كار * وزو ماند اندر جهان يادگار
سه ديگر سخنگوى هنگام جوى * بماند همه ساله با آب روى
چهارم كه دانا دلاراى خواند * سراينده را مرد باراى خواند
كه پيوسته گويد سراسر سخن * اگر نو بود داستان گر كهن
بپنجم كه باشد سخنگوى گرم * بشيرين سخن هم بآواز نرم
سخن چون يك اندر دگر بافتى * ازو بىگمان كام دل يافتى
بپرسيد چندى كه آموختى * روان را بدانش بيفروختى
چنين گفت كز هرك آموختم * همه فام جان و خرد توختم
همى پرسم از ناسزايان سخن * چه گويى كه دانش كى آيد ببن
بدانش نگر دور باش از گناه * كه دانش گرامى تر از تاج و گاه
بپرسيد كس را از آموختن * ستايش نديدم و افروختن
كه نيزش ز دانا ببايد شنيد * نگويم كسى كو بجايى رسيد
چنين داد پاسخ كه از گنج سير * كه آيد مگر خاكش آرد به زير
در دانش از گنج نامىترست * همان نزد دانا گرامىترست
سخن ماند از ما همى يادگار * تو با گنج دانش برابر مدار
بپرسيد دانا شود مرد پير * گر آموزشى باشد و يادگير
چنين داد پاسخ كه داناى پير * ز دانش جوانى بود ناگزير
بر ابله جوانى گزينى رواست * كه بىگور او خاك او بىنواست
بپرسيد كز تخت شاهنشهان * بكردى همه شهريار جهان
كنون نامشان بيش ياد آوريم * به ياد از جگر سرد باد آوريم
چنين داد پاسخ كه در دل نبود * كه آن رسم را خود نبايد ستود
بشمشير و داد اين جهان داشتن * چنين رفتن و خوار بگذاشتن
بپرسيد با هر كسى پيش ازين * سخن راندى نامور بيش ازين
سبك دارد اكنون نگويد سخن * نه از نو نه از روزگار كهن
چنين داد پاسخ كه گفتار بس * بكردار جويم همه دسترس
بپرسيد هنگام شاهان نماز * نبودى چنين پيش ايشان دراز
شما را ستايش فزونست ازان * خروش و نيايش فزونست ازان
چنين داد پاسخ كه يزدان پاك * پرستنده را سر بر آرد ز خاك
فلك را گزارندهء او كند * جهان را همه بندهء او كند
گر اين بنده آن را نداند بها * مبادا ز درد و ز سختى رها
بپرسيد تا تو شدى شهريار * سپاست فزون چيست از كردگار
كزان مر ترا دانش افزون شدست * دل بدسگالان پر از خون شدست
چنين داد پاسخ كه از كردگار * سپاس آنك گشتيم به روزگار
كسى پيش من بر فزونى نجست * و ز آواز من دست بد را بشست