اگر باز گيريم ز ارزانيان * همه سود فرجام گردد زيان
دگر گفت كاى شهريار بلند * كه هرگز مبادا بجانت گزند
جهودان و ترسا ترا دشمنند * دو رويند و با كيش آهرمنند
چنين داد پاسخ كه شاه سترگ * ابى زينهارى نباشد بزرگ
دگر گفت كاى نامور شهريار * ز گنج تو افزون ز سيصد هزار
درم دادهاى مرد درويش را * بسى پروريده تن خويش را
چنين گفت كاين هم بفرمان ماست * بارزانيان چيز بخشى رواست
دگر گفت كاى شاه ناديده رنج * ز بخشش فراوان تهى ماند گنج
چنين داد پاسخ كه دست فراخ * همى مرد را نو كند يال و شاخ
جهاندار چون گشت يزدان پرست * نيازد ببد در جهان نيز دست
جهان تنگ ديديم بر تنگ خوى * مرا آز و زفتى نبد آرزوى
چنين گفت موبد كه اى شهريار * فراخان سالار سيصد هزار
درم بستد از بلخ بامى برنج * سپرده نهادند يك سر بگنج
چنين داد پاسخ كه ما را درم * نبايد كه باشد كسى زو دژم
[ كه رنج آيد از بيشى گنج ما * نه چونين بود داد از پادشا ]
از آن كس كه بستد به دو هم دهيد * ز گنج آنچ خواهد بران سر نهيد
كه درد دل مردم زير دست * نخواهد جهاندار يزدان پرست
پى كاخ آباد را بر كنيد * به گل بام او را توانگر كنيد
شود كاخ ويران تر از هرچ بود * بماند پس از مرگ نفرين و دود
ز ديوان ما نام او بستريد * بدربر چنو را بكس مشمريد
دگر گفت كاى شاه فرخ نژاد * بسى گيرى از جم ّ و كاؤس ياد
بدان گفت تا از پس مرگ من * نگردد نهان افسر و ترگ من
دگر گفت كز بهمن سر فراز * چرا شاه ايران بپوشيد راز
چنين داد پاسخ كه او را خرد * بپيچد همى و ز هوا بر خورد
يكى گفت كاى شاه كهتر نواز * چرا گشتى اكنون چنين ديرياز
چنين داد پاسخ كه با بخردان * همانم همان نيز با موبدان
چو آواز اهرمن آيد به گوش * نماند بدل راى و با مغز هوش
بپرسيد موبد ز شاه زمين * سخن راند از پادشاهى و دين
كه بىدين جهان به كه بىپادشا * خردمند باشد برين بر گوا
چنين داد پاسخ كه گفتم همين * شنيد اين سخن مردم پاك دين
جهاندار بىدين جهان را نديد * مگر هر كسى دين ديگر گزيد
يكى بتپرست و يكى پاك دين * يكى گفت نفرين به از آفرين
ز گفتار ويران نگردد جهان * بگو آنچ رايت بود در نهان
هر آنگه كه شد تخت بىپادشا * خردمندى و دين نيارد بها
يكى گفت كاى شاه خرم نهان * سخن راندى چند پيش مهان
يكى آنكه گفتى زمانه منم * به دو نيك او را بهانه منم
كسى كو كند آفرين بر جهان * بما باز گردد درودش نهان