ز دانا بپرسيد پس دادگر * كه فرهنگ بهتر بود گر گهر
چنين داد پاسخ به دو رهنمون * كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون
گهر بىهنر زار و خوارست و سست * بفرهنگ باشد روان تندرست
به دو گفت جان را زدودن بچيست * هنرهاى تن را ستودن بچيست
بگويم كنون گفتها سربسر * اگر يادگيرى همه در بدر
خرد مرد را خلعت ايزديست * ز انديشه دورست و دور از بديست
هنرمند كز خويشتن در شگفت * بماند هنر زو نبايد گرفت
همان خوش منش مردم خويش دار * نباشد به چشم خردمند خوار
اگر بخشش و دانش و رسم و داد * خردمند گرد آورد با نژاد
بزرگى و افزونى و راستى * همى گيرد از خوى بد كاستى
ازان پس بپرسيد كسرى از وى * كه اى نامور مرد فرهنگ جوى
بزرگى بكوشش بود گر ببخت * كه يابد جهاندار از و تاج و تخت
چنين داد پاسخ كه بخت و هنر * چنانند چون جفت با يكدگر
چنان چون تن و جان كه يارند و جفت * تنومند پيدا و جان در نهفت
همان كالبد مرد را پوششست * اگر بخت بيدار در كوششست
بكوشش نيايد بزرگى بجاى * مگر بخت نيكش بود رهنماى
و ديگر كه گيتى فسانه ست و باد * چو خوابى كه بيننده دارد به ياد
چو بيدار گردد نبيند به چشم * اگر نيكويى ديد اگر درد و خشم
دگر پرسشى برگشاد از نهفت * بدانا ستوده كدامست گفت
چنين داد پاسخ كه شاهى كه تخت * بيارايد و زور يابد ز بخت
اگر دادگر باشد و نيك نام * بيابد ز گفتار و كردار كام
به دو گفت كاندر جهان مستمند * كدامست بدروز و ناسودمند
چنين داد پاسخ كه درويش زشت * كه نه كام يابد نه خرم بهشت
بپرسيد و گفتا كه بدبخت كيست * كه همواره از درد بايد گريست
چنين داد پاسخ كه داننده مرد * كه دارد ز كردار بد روى زرد
بپرسيد از و گفت خرسند كيست * ببيشى ز چيز آرزومند كيست
چنين داد پاسخ كه آن كس كه مهر * ندارد برين گرد گردان سپهر
به دو گفت ما را چه شايستهتر * چنين گفت كان كس كه آهسته تر
بپرسيد ازو گفت آهسته كيست * كه بر تيز مردم ببايد گريست
چنين داد پاسخ كه از عيبجوى * نگر تا كه پيچد سر از گفتگوى
بنزديك او شرم و آهستگى * هنرمندى و راى و شايستگى
بپرسيد ازو نامور شهريار * كه از مردمان كيست اميدوار
چنين گفت كان كس كه كوشاترست * دو گوشش بدانش نيوشاترست
بپرسيد ازو شهريار جهان * از آگاهى نيك و بد در نهان
چنين داد پاسخ كه از آگهى * فراوان بود كژّ و مغزش تهى
مگر آنك گفتند خاكست جاى * ندانم چه گويم ز ديگر سراى
به دو گفت كسرى كه آباد شهر * كدامست و ما زو چه داريم بهر