ز من يادگارست چندى سخن * گمانم كه هرگز نگردد كهن
چو بگشاد روشن دل شهريار * فراوان سخن كرد زو خواستار
به دو گفت فرخ كدامست مرد * كه دارد دلى شاد بىباد سرد
چنين گفت كان كو بود بىگناه * نبردست آهرمن او را ز راه
بپرسيدش از كژّى و راه ديو * ز راه جهاندار كيهان خديو
به دو گفت فرمان يزدان بهيست * كه اندر دو گيتى ازو فرّهيست
در برترى راه آهرمنست * كه مرد پرستنده را دشمنست
خنك در جهان مرد پيمان منش * كه پاكى و شرمست پيرامنش
چو جانش تنش را نگهبان بود * همه زندگانيش آسان بود
بماند به دو رادى و راستى * نكوبد در كژّى و كاستى
هران چيز كان بهرهء تن بود * روانش پس از مرگ روشن بود
ازين هر دو چيزى ندارد دريغ * كه بهر نيامست گر بهر تيغ
كسى كو بود بر خرد پادشا * روان را ندارد به راه هوا
سخن نشنو از مرد افزون منش * كه با جان روشن بود بدكنش
چو خستو بيايد بديگر سراى * هم ايدر پر از درد ماند بجاى
كزين بگذرى سفله آن را شناس * كه از پاك يزدان ندارد سپاس
دريغ آيدش بهرهء تن ز تن * شود ز آرزوها ببندد دهن
همان بهر جانش كه دانش بود * نداند نه از دانشى بشنود
بپرسيد كسرى كه از كهتران * كرا باشد انديشهء مهتران
چنين گفت كان كس كه داناتر ست * بهر آرزو بر تواناتر ست
كدامست دانا به دو شاه گفت * كه دانش بود مرد را در نهفت
چنين گفت كان كو بفرمان ديو * نپردازد از راه كيهان خديو
دهاند اهرمن هم بنيروى شير * كه آرند جان خرد را به زير
به دو گفت كسرى كه ده ديو چيست * كزيشان خرد را ببايد گريست
چنين داد پاسخ كه آز و نياز * دو ديوند با زور و گردن فراز
دگر خشم و رشكست و ننگست و كين * چو نمّام و دو روى و ناپاك دين
دهم آنك از كس ندارد سپاس * بنيكى و هم نيست يزدان شناس
به دو گفت ازين شوم ده با گزند * كدامست آهرمن زورمند
چنين داد پاسخ بكسرى كه آز * ستمكاره ديوى بود دير ساز
كه او را نبينند خشنود ايچ * همه در فزونيش باشد بسيچ
نياز آنك او را ز اندوه و درد * همى كور بينند و رخساره زرد
كزين بگذرى خسروا ديو رشك * يكى دردمندى بود بىپزشك
اگر در زمانه كسى بىگزند * بتندى شود جان او دردمند
دگر ننگ ديوى بود با ستيز * هميشه ببد كرده چنگال تيز
دگر ديو كينست پر خشم و جوش * ز مردم بتابد گهء خشم هوش
نه بخشايش آرد بروبر نه مهر * دژ آگاه ديوى پر آژنگ چهر
دگر ديو نمّام كو جز دروغ * نداند نراند سخن با فروغ