بماند سخن چين و دوروى ديو * بريده دل از بيم كيهان خديو
ميان دو تن كين و جنگ آورد * بكوشد كه پيوستگى بشكرد
دگر ديو بىدانش و ناسپاس * نباشد خردمند و نيكى شناس
بنزديك او راى و شرم اندكيست * بچشمش به دو نيك هر دو يكيست
ز دانا بپرسيد پس شهريار * كه چون ديو با دل كند كارزار
ببنده چه دادست كيهان خديو * كه از كار كوته كند دست ديو
چنين داد پاسخ كه دست خرد * ز كردار آهرمنان بگذرد
خرد باد جان ترا رهنمون * كه راهى دراز ست پيش اندرون
ز شمشير ديوان خرد جوشنست * دل و جان داننده زو روشنست
گذشته سخن ياد دارد خرد * بدانش روان را همى پرورد
و گر خود بود آنك خوانيم خيم * كه با او ندارد دل از ديو بيم
جهان خوش بود بر دل نيك خوى * نگردد بگرد در آرزوى
سخنهاى باينده گويم كنون * كه دل را بشادى بود رهنمون
هميشه خردمند و اميدوار * نبيند جز از شادى روزگار
نينديشد از كار بد يك زمان * ره راست گيرد نگيرد كمان
دگر هر كه خشنود باشد بگنج * نيازد نيارد تنش را برنج
كسى كو بگنج و درم ننگرد * همه روز او بر خوشى بگذرد
دگر دين يزدان پرستست و بس * برنج و بگنج و بآزرم كس
ز فرمان يزدان نگردد سرش * سرشت بدى نيست هم گوهرش
برين همنشانست پرهيز نيز * كه نفروشد او راه يزدان به چيز
به دو گفت زين ده كدامست شاه * سوى نيكويها نماينده راه
چنين داد پاسخ كه راه خرد * ز هر دانشى بىگمان بگذرد
همان خوى نيكو كه مردم بدوى * بماند همه ساله با آب روى
وزين گوهران گوهر استوار * تن خشندى ديدم از روزگار
وزيشان اميدست آهستهتر * بر آسوده از رنج و شايستهتر
وزين گوهران آز ديدم برنج * كه همواره سيرى نيابد ز گنج
به دو گفت شاه از هنرها چه به * كه گردد به دو مرد جوينده مه
[ چنين داد پاسخ كه هر كو ز راه * نگردد بود با تنى بىگناه ]
[ بيابد ز گيتى همه كام و نام * از انجام فرجام و آرام و كام ]
[ بپرسيد ازو نامبردار گو * كزين ده كدامين بود پيش رو ]
[ چنين داد پاسخ بآواز نرم * سخنهاى دانش بگفتار گرم ]
[ فزونى نجويد برين بر خرد * خرد بىگمان بر هنر بگذرد ]
[ و زان پس ز دانا بپرسيد مه * كه فرهنگ مردم كدامست به ]
چنين داد پاسخ كه دانش بهست * خردمند خود بر جهان بر مهست
كه دانا بلندى نيازد بگنج * تن خويش را دور دارد ز رنج
ز نيروى خصمش بپرسيد شاه * كه چون جست خواهى همى دستگاه
چنين داد پاسخ كه كردار بد * بود خصم روشن روان و خرد