«
إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا
- چون به آنها گفته شود بياييد » يعنى هنگام تظاهر به شهادت و ايمان آنها هستند كه خود را رنجه مىدارند و نزد رهبرى مىآيند ولى هنگام عمل ، با وجود دعوت و اصرار ديگران ، از آمدن خوددارى مىورزند . پس شهادت و گواهى دادن از ديدگاه اسلام تنها تلفّظ و گفتار نيست بلكه گواهى حقيقى با دل و گفتار و كردار است ، و راه منافقان با دين همه متناقض است .
/ 420 از اين آيه درمىيابيم كه منافقان از آن لحاظ با پيامبر خدا رفتار مىكردند كه او را رهبرى سياسى مىدانستند و از قدرت و صولت او مىترسيدند ، و به بخششهاى او اميد داشتند نه از آن لحاظ كه او انسانى ربّانى بود و آنها را به پروردگار عزّت و عظمت پيوند مىداد ، و از اين رو مىبينى كه حتى آمرزش خواهى او را براى خود نمىپذيرند ، در حالى كه آمرزش خواهى به مصلحت آنها بود و به قصد سبك كردن بار گناهانشان انجام مىگرفت .
«
وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ
- و ايشان را مىبينى كه اعراض و گردنكشى مىكنند . » اين موضعگيرى انكارى ( سرپيچى و ستيزه ) در برابر پيامبر ، منافقان را از ديگر نافرمانان كه در بازگشت به حالت رشد و رهيابى درنگ نمىكنند و نزد رهبرى آمرزش مىخواهند ، جدا مىكند ، و شايد اعراض و گردنكشى از سرسپردگى نسبت به پيامبر از آنجا ناشى شده كه آنها از چشمهء ارزشهاى دنيوى آب نوشيده و از مقياسهاى آن در تشخيص رهبرى راستين پيروى كردهاند . پس منافقان كه بيشتر اهل مدينه و از صاحبان مال و جاه بودند كسى را به رهبرى سزاوارتر مىدانستند كه همشهرى آنان باشد ( و از مكّه نزد آنان هجرت نكرده باشد ) و شرطش اين كه بيش از همه مال و فرزند داشته باشد . و اينها هيچ يك از صفات پيامبر ( صلّى اللَّه عليه و آله ) نبود ، پس از او سر پيچيدند و نسبت به رهبرى او گردنكشى كردند ، و اين نوعى از جنگ با خداى عزّ و جلّ و جنگيدن آنها با وحى و قرآن است كه آنها را در صف دشمنان خدا قرار مىدهد ، و شفاعت هيچ كس حتى محمّد ، دوست و حبيب خدا ( صلّى اللَّه عليه و آله ) دشمنان خدا را سودى ندهد .