تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير هدايت (فارسى) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
پس پدرش گفت : واى بر تو ، تو را چه شده ؟ گفت : به خدا سوگند كه جز با اجازهء پيامبر به اين شهر وارد نمىشوى ، تا امروز بدانى كه عزيزترين كيست و خوارترين كدام . عبد اللّه ( بن ابى ) از پسر خود به نزد پيامبر خدا ( صلّى اللَّه عليه و آله ) شكايت ( روانه ) كرد . پيامبر به پسر او پيام امريه فرستاد : دست از او بدار و بگذار وارد شود . پس گفت : امّا چون امر پيامبر خدا ( صلّى اللَّه عليه و آله ) رسيد كه وارد شوى ، بسيار خوب . آن گاه او وارد شهر شد امّا چند روزى نگذشت كه بيمار شد و درگذشت . چون اين آيات نازل شد و دروغگويى عبد اللّه بن ابى فاش شد به او گفتند : دربارهء تو آياتى سخت نازل شده پس نزد پيامبر خدا ( صلّى اللَّه عليه و آله ) برو و از او درخواست كن كه براى تو آمرزش بخواهد ، وى سرش را برگرداند و سپس گفت : مرا گفتيد كه ايمان آورم ، ايمان آوردم ، به من دستور داديد كه زكات مالم را بدهم ، دادم ، جز اين نمانده است كه به محمد سجده كنم ؟ پس اين آيه نازل شد : «
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا . . .
چون به آنها گفته شود بياييد . . . تا گفتهء خداى تعالى :
وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ
- ولى منافقان نمىدانند . » « 21 »
هامش
( 21 ) - مجمع البيان ، ج 10 ، ص 293 - 295 .