مدنى بالطبع است ، هر چند كه بىدين باشد ؛ زيرا طبيعت خود كار او ، او را به سوى اجتماع و اطاعت از قوانين اجتماعى مىبرد ؛ بلى همين طبيعت و عقل او ، او را از قوانين شريعت در زندگانى اجتماعى بىنياز مىسازد !
جواب : إنسان در حد طبيعت خود ، مدنى نيست و هيچ دليلى از تجربه برآن اقامه نشد است و يك شعارى در ذهن و قلم و زبان جمعى از نويسندگان و گويندگان باقى مانده است .
واقعيت اين است كه : او در طبيعت و خلقت خود دوستى شديدى به ذات دارد و اين محبت به ذات را ، خالق إنسان روى مصلحت مهم ، به او داده است ، تا خود را حفظ كند .
بدين ترتيب ، بقاى نوع إنسان ، حسب ارادهى خالق كائنات تضمين گردد ، احتمالًا اين حُب به ذات ، در تمام جانداران مادى عاقل و مدرك ؛ مانند حيوانات ، به وديعت گذاشته شده باشد .
به هر حال دوستى إنسان به خود او و هر چه كه به او ارتباط دارد مشهود و محسوس است ، و از اين صفت ، دو صفت ديگر منشعب مىشود : يكى جلب منافع ؛ دومى دفع مضار .
و از آن جايى كه حاجات زندگى در زندگانى فردى او قابل تأمين نيست و هيچ فردى نمىتواند همهى لوازم خود را تنها به دست بياورد و تمام مضرات و مشكلات را تنها دفع كند .
هر فرد إنسانى روزانه احساس مىكند به نانوا و عطار و بقال و آهنگر و لباس فروش و بناء و مواد غذايى و تداوى و خانه و دهها ماده و دهها إنسان ديگر ، نياز شديد دارد : به فرش ، ظرف ، اثاثيه ، خانه ، زن ، شوهر و فرزند ، نياز دارد . لذا از باب ضرورت ، به زندگانى اجتماعى تن مىدهد . تا ضروريات خود را به دست آورد ؛ چرا از باب مجبوريت و ضرورت ، تن به زندگانى اجتماعى مىدهد ؟ براى اين كه افراد در زندگانى اجتماعى حتماً بايد از پارهاى خواستهاى فردى خود ، براى ديگران صرف نظر كنند پارهاى از مسؤليت را بپذيرد . چون
افق اعلى (تفسير آياتى از قرآن مجيد) (فارسى) — صفحة 255
مساهمون: الشيخ محمد آصف المحسني
ص٢٥٥