تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
امام صادق عليه السّلام فرمود : يَا عُدَّتِى عِنْدَ شِدَّتِى ، وَ يَا غَوْثِى فِى كُرْبَتِى ، احْرُسْنِى بِعَيْنِكَ الَّتِى لَا تَنَامُ ، وَ اكْنُفْنِى بِرُكْنِكَ الَّذِى لَا يُرَامُ . « اى اسباب كار و عمل من در هنگام شدّت من ، و اى پناه من در غصّه و اندوه من ، مرا با نظر چشمت كه به خواب نمىرود محافظت فرما ، و در كَنَف قدرت و قوّتت كه كسى ارادهء آن نتواند كرد نگهدارى كن ! » ربيع مىگويد : من اين دعا را حفظ كردم ، در هيچ بليّه و شدّتى كه بر من وارد شد آن را نخواندم مگر آنكه آن گره گشوده گرديد . تا آخر روايت . « 1 »

برخورد امام صادق عليه السّلام با مرد ساعى كاذب در حضور منصور

ظاهراً بار ديگرى اين داستان براى حضرت به وقوع پيوسته است ، و وى را براى اين منظور به كوفه احضار نموده‌اند : كلينى از عدّهء اصحاب ، از احمد بن أبيعبدالله ، از بعض اصحابش از صَفْوان جَمَّال روايت نموده است كه گفت : من براى مرتبهء دوم ابوعبدالله امام صادق عليه السّلام را به كوفه مىبردم و ابوجعفر منصور در آنجا بود . هنگامى كه حضرت بر هاشميّه ( شهر أبوجعفرمنصور ) اشراف پيدا كرد پايش را از ركاب بيرون آورد و پياده شد و يك قاطر شهباء « 2 » طلب نمود ، و لباس سفيدى در بر كرد ، و كمربند سفيدى بر روى آن بست . و چون بر منصور وارد شد او به حضرت گفت : آيا خودت را به پيامبران شبيه گردانيده‌اى ؟ ! حضرت فرمود : چه وقت تو مرا از فرزندان پيامبران جدا مىكنى ؟ ! منصور گفت : من بر آن شده‌ام كه به مدينه فرستم كسى را كه نخل آنجا را ببرد ، و اطفال را اسير گرداند . حضرت فرمود : به چه سبب اى اميرمؤمنان ؟ ! منصور گفت : به من چنين رسيده است كه : نماينده و مدير عامل تو مُعَلَّى بن
هامش
( 1 ) « ارشاد » مفيد ، ص 290 ، و « بحار الأنوار » ج 47 ، ص 174 و ص 175 . ( 2 ) شهباء مؤنّث أشهب است و آن عبارت است از سفيد رنگى كه خالهاى سياه در آن بوده باشد .