منصور گفت : راست گفتى ! من از شما درگذشتم !
حضرت فرمودند : يَا أمِيرَ الْمُؤْمِنينَ ! إنَّهُ لَمْ يَنَلْ مِنَّا أهْلَ الْبَيْتِ أحَدٌ دَماً إلَّا سَلَبَهُ اللهُ مُلْكَهُ !
« اى اميرمؤمنان ! هيچ كس دستش را به خون ما اهل بيت آلوده نمىكند مگر آنكه خداوند سلطنت او را سلب مىكند . »
منصور از اين سخن به خشم آمد ، و از شدّت غضب به حركت و جنبش آمد .
حضرت فرمود : آرام باش اى اميرمؤمنان ! اين مُلْك در آل ابوسفيان بود ، چون يزيد - لَعَنَهُ الله - حسين را كشت ، خداوند ملكش را زائل نمود ، و آن ملك را آل مروان به ارث بردند . و چون هشام زيد را كشت ، خداوند مُلْكش را زائل فرمود ، و آن ملك را مروان بن محمد به ارث برد . و چون مروان ابراهيم را كشت ، خداوند مُلْكش را زائل كرد و به شما عطا نمود !
منصور گفت : راست گفتى ! اينك حوائجت را بياور !
حضرت فرمود : إذن در مراجعت ! منصور گفت : اختيار با توست هر وقت مىخواهى !
حضرت خارج شدند . ربيع گفت : منصور ده هزار درهم امر كرده است به شما بدهم ! حضرت فرمود : من نيازى بدان ندارم . ربيع گفت : در اين صورت وى را به غضب در مىآورى ! اين وجه را بگير و سپس به فقرا صدقه بده ! « 1 »
روبرو كردن منصور شخص ساعى كاذب را با آن حضرت
احضار منصور ، و قسم دادن امام صادق
پيرمرد كاذب را و هلاكت او
در موارد عديدهاى كه افرادى از حضرت نزد دوانيقى سعايت مىكردند و منصور حضرت را بدان اتّهامات احضار مىنمود ، و آن شخص سعايت كننده نيز حضور داشت ، حضرت براى اثبات دروغ مدّعى و بى گناهى و تبرئه كردن خود ، او
هامش
( 1 ) « كافى » ، ج 2 ص 562 و « بحار الأنوار » ، ج 47 ص 208 و ص 209 .