تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
جليل‌تر هستى از آنچه كه من از او مىترسم و برحذر مىباشم . خداوندا با دست قدرتت بر سينه‌اش مىزنم ، و از شرَّش به تو پناهنده مىگردم ! - بنابراين خداوند با من همانطور رفتار كرد كه ديدى ! » مستشار عبد الحليم جندى گويد : در سنهء 147 در هنگامى كه منصور از موسم حج عازم مراجعت بود تا به عراق رود ، در مدينه تصميم گرفت تا حضرت امام صادق عليه السّلام را با خود به عراق بياورد . چون حضرت از قبول مسافرت عذر خواستند عذر او را قبول نكرد و با خود به عراق آورد . و ليكن قبول حضرت در معيّت او به مقدار محدودى بود . زيرا دنياى ابوجعفر دوانيقى سزاوار برخورد و نزديكى با او نبود . و لهذا روزى براى حضرت پيام داد : لِمَ لَا تَغْشَانَا كَمَا يَغْشَانَا سَائرُ النَّاسِ تا آخر . « 1 » سند ديگر سندى است از « مُهَجُ الدَّعوات » از محمد بن ابوالقاسم طبرى با سند متّصل خود از ربيع تا مىرسد به اينجا كه : منصور برجست و دست حضرت را گرفت و بر سريرش نشانيد و گفت : اى أبا عبد الله اين گونه تعب و مشقّتى كه در اين ديدار به تو رسيده است بر من گران مىباشد ، من تو را به خاطر اين آوردم كه از قوم خويشانت به تو گلايه نمايم . ايشان رَحِم مرا قطع كردند ، و در دينم طعنه زدند ، و مردم را بر سر من ريختند و تحريك كردند . اگر امر ولايت را احدى غير از من آنان كه از جهت رحميّت و خويشاوندى دور تر از من بودند متصدّى مىشدند آنها اطاعت مىكردند و گوش فرا مىداشتند . حضرت به او فرمود : اى اميرمؤمنان ! كجا تو را از طريقهء سَلَفِ صالحت برگردانيده اند ؟ ! إنَّ أيُّوبَ ابْتُلِىَ فَصَبَرَ ، وَ إنَّ يُوسُفَ ظُلِمَ فَغَفَرَ ، وَ إنَّ سُلَيْمَانَ اعْطِىَ فَشَكَرَ ! تا آخر روايت كه حضرت احاديث رحم را بيان مىنمايند ، و منصور بر
هامش
( 1 ) كتاب « الإمام جعفر الصّادق » صادر از جمهوريّة مصر العربيّة ، المجلس الاعلى للشّئون الإسلامية ص 86 و ص 87 . و اين همان قضيّه‌اى است كه ما در همين جا ص 59 و ص 60 از « كشف الغمّة » از ابن حمدون ، و از « بحار الأنوار » نقل نموديم .