تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
بود . چون شب فرا رسيد و بيشترى از آن منقضى گرديد ، پدرم ربيع را فراخواند و گفت : اى ربيع تو موقعيّت و منزلتت را نزد من مىدانى . . . اينك به سوى جعفر بن محمد روانه شو ، و وى را با همان حال كه يافتى نزد من بياور ، و أبداً وضع او را تغيير مده ! تا مىرسد به اينجا كه : محمد بن ربيع حضرت را با سر و پاى برهنه با پيراهنى و منديلى مىآورد . تا مىرسد به اينجا كه : چون نظر منصور به او افتاد گفت : وَ أنْتَ يَا جَعْفَرُ مَا تَدَعُ حَسَدَكَ وَ بَغْيَكَ وَ إفْسَادَكَ عَلَى أهْلِ هَذَا الْبَيْتِ مِنْ بَنِى عَبَّاسٍ . وَ مَا يَزْيِدُكَ اللهُ بِذَلِكَ إلَّا شِدَّةَ حَسَدٍ وَ نَكَدٍ مَا تَبْلُغُ بِهِ مَا تَقْدِرُهُ ! « و تو اى جعفر دست از حسد و ستم و افسادت بر اهل اين بيت از بنى عباس بر نمىدارى ، و خداوند در نتيجه به تو چيزى را نمىافزايد مگر شدَّت حسد و عسر معيشت و كمى خيرات به قدرى كه توان آن را داشته باشى ! » حضرت فرمود : و الله اى اميرمؤمنان من هرگز از اين مقوله كارى را انجام نداده‌ام ، و من در حكومت بنى اميّه كه تو مىدانى شديدترين دشمنان ما و شما از ميان خلايق بوده‌اند چنين كارهائى را انجام نداده‌ام تا چه رسد به تو اى اميرمؤمنان ! تا مىرسد به اينجا كه : منصور از زير وساده‌اش مجموعهء نامه‌هائى را بيرون آورد و به سوى حضرت پرتاب كرد و گفت : اين است نامه‌هاى تو به اهل خراسان كه ايشان را به نقض بيعت من ، و بيعت با خودت فراخوانده‌اى ! حضرت فرمود : و الله اى اميرمؤمنان من اين كار را نكرده‌ام ، و اين كار را جائز نمىدانم ، و مذهب من چنين نمىباشد . آنگاه از عمر من به قدرى سپرى گرديده است كه از اين گونه اعمال ناتوان هستم ! تا مىرسد به اينجا كه : منصور مىگويد : اى جعفر خجلت نمىكشى با اين موهاى سپيد ، و با اين نَسَب به باطل سخن گوئى ! و وحدت مسلمين را پاره كنى ! تو اراده دارى خونها بريزى ، و در ميان رعيّت و زمامداران طرح فتنه بيفكنى !