تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
كوفه بيرون رود ، جماعت شيعه به او گفتند : يا أبا عبد الله ! چگونه از كوفه خارج مىشوى و از اين مرد حديثى نمىنويسى ؟ ! احمد گفت : من چه كنم ! اگر دست از اعلان خود بردارد من حديث او را خواهم نوشت . جماعت شيعه گفتند : ما دوست نداريم ملاقات چنين شخصيّتى از تو فوت گردد . احمد به آنها وعده داد تا بروند نزد آن شيخ و او را وادار به كتمان مطالب و اعتقادش به امامت بنمايند تا احمد به منزلش برود . جماعت شيعه فوراً به منزل محدّث شيعى آمدند - و احمد با آنان نبود - و گفتند : احمد عالم بغداد مىباشد ، اگر از كوفه بيرون رود و از تو حديثى ننويسد حتماً اهل بغداد از او مىپرسند : چرا در اين سفر از فلانى چيزى ننوشتى ؟ ! بنابر اين نام تو به بدى در بغداد مشهور مىگردد و بر تو لعنت مىفرستند ! و اينك ما حضور تو آمده‌ايم و فقط يك حاجت داريم ! شيخ شيعى گفت : بگوئيد حاجتتان را كه روا مىشود ! جماعت شيعه از او وعده گرفتند تا بتوانند احمد را به نزدش ببرند . و فوراً نزد احمد آمدند و گفتند : ما مهمّ تو را كفايت كرديم برخيز با ما برويم ! احمد برخاست و با آن جماعت وارد بر شيخ شد . آن شيخ به احمد خير مَقْدَم گفت و محلّ نشستن او را رفيع نمود ، و هر چه احمد از وى سؤال كرد از احاديث ، او پاسخ گفت . هنگامى كه احمد قلم را دست كشيد و خشك كرد تا آمادهء قيام و رفتن گردد ، شيخ به او گفت : يا أبا عبد الله من به تو حاجتى دارم ! احمد به وى گفت : بگو كه روا خواهد شد ! شيخ گفت : من دوست ندارم كه از نزد من بيرون شوى مگر آنكه من مذهبم را به تو تعليم كنم ! احمد گفت : بياور آن را !