تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 529

مساهمون:

ص٥٢٩
يحيى به وى گفت : كدام كس اين را براى تو حديث نموده است ؟ ! داستانسرا گفت : احمد بن حنبل و يحيى بن معين . يحيى گفت : منم ابن معين و اين است احمد بن حنبل . ما هرگز چنين خبرى را در حديث رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم نشنيده‌ايم . پس در آن صورت كه كذب اين حديث حتمى است ، آن بر عهدهء غير ماست . داستانسرا گفت : من هميشه مىشنيدم كه : يحيى بن معين مردى است احمق و ليكن به حماقت او پى نبردم مگر اين ساعت . گويا در دنيا غير شما دو نفر يحيى بن معين و احمد بن حنبل وجود ندارد ! من تا به حال از هفده احمد بن حنبل غير از اين مرد حديث نوشته‌ام . ابن معين گفت : احمد آستينش را بر صورتش نهاد و گفت : بگذار او را تا بايستد و برود ! داستانسرا همچون مرد مسخره كنندهء به آن دو نفر برخاست . - انتهى . صاحب « روضات » مطلب را ادامه مىدهد تا مىرسد به اينجا كه مىگويد : و از جمله مطالبى كه صاحب « كَشْفُ الْغُمَّة » - عليه الرحمة - از او حكايت كرده است و دلالت بر تبصّر ابن حنبل در واقع دارد و حسن اعتقادش را به أئمّه از آل محمد عليهم السّلام مىرساند قضيّه‌اى است كه بدين عبارت ذكر نموده است :

ملاقات احمد در كوفه با يكى از مشايخ شيعه

من نقل اين داستان را از كتاب « يَواقيت » أبو عمر زاهد مىكنم : وى گفت : بعضى از موثَّقين به من خبر دادند از رجال خود كه : احمد بن حنبل داخل كوفه شد ، و در آنجا مردى بود كه به امامت اهل بيت سخن به آشكارا مىگفت . آن مرد دربارهء احمد پرسيد : چرا وى نزد من نمىآيد ؟ ! به وى گفتند : آنچه را كه تو سخن بدان اظهار مىكنى ، احمد بدان اعتقاد ندارد ! بنابراين نزد تو نخواهد آمد مگر آنكه از اظهار گفتارت لب فروبندى ! آن مرد گفت : من چاره‌اى ندارم از آنكه دين خودم را براى او و براى غير او اظهار نمايم ! بنابراين جريان ، احمد از رفتن نزد وى امتناع ورزيد . چون احمد عازم شد كه از