نقل است كه چون نوبت خلافت به معتصم عباسى معاصر مولانا الإمام الجواد التَّقى عليه السّلام منتهى گرديد ، و امر رياستهاى دينيّه را به شيخ عبد الرَّحمن بن اسحق ، و ابو عبد الله بن داود أيادى متولّى قضاء عراق واگذار كرده بود ، و آن دو نفر بر قول به « خَلْق قرآن » اصرار داشتند ، لا جرم معتصم احمد بن حنبل را به قول مخلوقيّت قرآن فراخواند و مجلسى را براى مناظرهء اين دو نفر و غير آنها از نُبَلاء در علم اصول اعتقادات با احمد بن حنبل تشكيل داد ، و اين مجلس در ماه رمضان از ماههاى سنهء دويست و بيست بود . به هر گونه كه با وى بحث كردند او ملزم به أدلّهء ايشان نگشت ، و ملتزم به كلامشان نشد . معتصم امر كرد تا او را با شلّاق به قدرى زدند كه بى هوش شد ، و پوست بدنش پاره گرديد ، و او را با غلّ و زنجير محبوس نمود ، و او بر امتناع خود اصرار داشت و در حبس مدّت درازى بماند و با وجود اين او هميشه بر نماز جمعه و جماعت حضور مىيافت و فتوى مىداد و بيان حديث مىنمود تا معتصم بمرد و واثِق زمام امر خلافت را به دست گرفت . او هم مانند پدرش مِحْنَت را ظاهر كرد و به احمد گفت : نبايستى با احدى ملاقات كنى ، و نبايستى در شهرى كه من هستم بوده باشى .
احمد مختفى شد ، و براى نماز هم بيرون نمىآمد ، و به كارهاى ديگر نيز بيرون نمىرفت تا واثق أيضاً بمرد . و مُتَوَكِّل زمام امور را متصدى شد . متوكّل احمد را احضار كرد و اكرام نمود و مالى را براى او ارسال داشت و او قبول ننمود ، و آن را توزيع كرد . متوكّل براى اهل بيت او و فرزندان او در هر ماه چهار هزار شهريّه مقرّر نمود و اين شهريّه پيوسته به خانوادهء او مىرسيد تا متوكّل بمرد .
و در ايّام متوكّل ، سنّت ظهور پيدا نمود ، و به آفاق نوشت : مِحْنَت مرتفع گرديد ، و سنَّت ظاهر شد . متوكّل اهل سنّت را گشايش داد و نصرت نمود و در مجالسشان سخن به سنّت ردّ و بدل مىگرديد .
صَفدى به طورى كه در « كشكول » از او نقل كرده است ، پس از ذكر مقدارى از آنچه كه ما ذكر كرديم گويد : و پيوسته و روز به روز معتزله در قوّت و رشد بودند تا
امام شناسى (فارسى) — صفحة 526
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٥٢٦